( 1 ) بدوش گرفت و بسرعت راه افتاد تا بدهانهء غار رسيدند و آنجا ابو بكر پيامبر را سوگند داد كه داخل غار نشود تا اول او وارد شود و اگر خطرى باشد متوجه او گردد ، و وارد غار شد و چيزى در آن نديد آنگاه پيامبر را بدوش گرفت و وارد غار كرد ، و در غار متوجه سوراخى شد كه چند افعى و مار در آن بودند ، ابو بكر از ترس اينكه آنها خارج شوند و آزارى به پيامبر برسد پاشنهء پاى خود را در سوراخ نهاد و مارها خود را به پاشنهء او مىكوفتند و ابو بكر مىگريست و پيامبر مىفرمود نترس خدا با ماست تا آنجا كه خداوند متعال آرامش و طمأنينه به ابو بكر عنايت فرمود ، و اين آن شبى است كه مىگفتم ، و اما روزى كه گفتم روزى بود كه رسول خدا رحلت كرد و گروهى از اعراب مرتد شدند برخى مىگفتند از اين پس نماز ميخوانيم ولى زكات پرداخت نخواهيم كرد ، بعضى ديگر مىگفتند نه نماز خواهيم خواند و نه زكات پرداخت خواهيم نمود ، من نزد ابو بكر رفتيم و غالب مردم حتى از نصيحت و خير خواهى هم مضايقه مىكردند . گفتم اى خليفهء رسول خدا آيا مناسب نيست كه دل مردم را بدست آورى و با آنها مدارا كنى ، گفت عجيب است نسبت به مردمى كه در جاهليت سركش بودند و حالا در اسلامشان هم ميخواهى جرى و سركش باشند مدارا كنم ؟ تازه با چه مقرراتى آيا پيش خود حكم كنم يا افترا ببندم پيامبر ( ص ) رحلت فرموده و وحى قطع شده است به خدا قسم اگر حتى پاى بند شترى را كه در زمان پيامبر ميدادهاند به من پرداخت نكنند با آنها ستيزه و جنگ خواهم نمود ، و ما هم همراه او جنگ كرديم و به خدا قسم درست تصميم گرفته بود . [ 29 ]
عروة بن زبير مىگويد « پس از خروج پيامبر از مكه » كافران قريش از
هامش
[ ( 29 ) ] - روايت ميمون بن مهران در طبرى و سيره ابن هشام و سيره ابو الفداء و نهايه نويرى به چشم اين بنده نخورد بطورى كه مىبينيد در صحيح مسلم و بخارى هم نيامده است و بجهات ديگر هم روايت بسيار ضعيفى به نظر ميرسد در عين حال سعدى در اولين قصيده مدحيه حضرت رسول به اين مطلب توجه داشته است و ضمن مدح ابو بكر به موضوع گزيدن مارها اشاره كرده و مىگويد ،ترياق در دهان رسول آفريده حق * صديق را چه غم بود از زهر جان جانگزا .