( 1 ) نمودند و آنها هم در همان قبيلهء بنى عمرو بن عوف ساكن شدند .
در اين هنگام ابو جهل و حارث و عاص فرزندان هشام بسراغ عيّاش بن ابى ربيعه كه برادر مادرى ايشان بود رفتند ، و چون به مدينه رسيدند با عياش ملاقات كردند و شدت اندوه مادر خود را از هجرت او بيان داشتند و گفتند كه سوگند خورده است كه در زير سقف ننشيند و بر سر خود روغن نمالد تا ترا ببيند و اگر اين مسأله نبود ما بسراغ و جستجوى تو نمىآمديم . عياش نسبت به مادر خود بسيار مهربان بود و محبت او را نسبت به خود ميدانست اين بود كه گفتار آنها را تصديق كرد و باور نمود و دلش براى مادر سوخت در عين حال از حارث پيمانى گرفت و همراه آنها از مدينه بيرون آمد ولى همين كه از مدينه بيرون آمدند او را گرفتند و بستند و به مكه بردند و او همانجا بود تا اينكه موفق شد قبل از فتح مكه همراه ديگران به مدينه باز گردد و پيامبر ( ص ) براى خلاص او دعا مىفرمود ، عبد الرحمن بن عوف هم از مكه هجرت كرد و در مدينه به منزل سعد بن ربيع ورود نمود همچنين عثمان بن عفان و طلحه بن عبيد الله و زبير بن عوام و گروه ديگرى از اصحاب رسول خدا از مكه خارج شدند ، طلحه نخست به شام رفت و سپس به مدينه ، گروهى ديگر از اصحاب هم همچنان در مكه ماندند و پس از هجرت رسول خدا روانهء مدينه شدند كه سعد بن وقاص از آن جمله است . اگر چه در مورد سعد بن ابى وقاص اختلاف است گروهى هم مىگويند كه او قبل از آمدن پيامبر به مدينه آمده بود .
عمر بن خطاب مىگويد چون تصميم به هجرت گرفتم من و عياش بن ابو ربيعه مخزومى و هشام بن عاص با يك ديگر نشستيم و گفتگو نموديم و قرار شد كه فردا در محل تناضب و كنار بركهء آبى كه به قبيله بنى غفار نزديك بود آمادهء حركت حاضر باشيم ، و قرار شد هر يك نيامد ديگران منتظر بمانند .
فردا صبح من و عياش بن ابى ربيعه حاضر شديم و هشام نيامد حتى گفته شد كه دو مرتبه گول خورده و از مسلمانى برگشته است ، بهر حال ما دو نفر به مدينه رفتيم و با خود مىگفتيم حتما خداوند متعال توبهء اين گروه را نخواهد پذيرفت زيرا اينها خدا را شناختند و ايمان آوردند و پيامبر را تصديق نمودند و
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٤