( 1 ) گروهى از جوانان براى استمداد از قريش و هم پيمان شدن عليه خزرج به مكه آمد اياس بن معاذ اشهلى هم همراه او بود ، چون پيامبر ( ص ) شنيد كه ايشان آمدهاند نزد آنها آمد و همراه ايشان نشست و فرمود آيا شما را به خيرى بهتر از آنچه براى آن آمدهايد رهنمونى كنم ؟ پرسيدند آن چيست ؟ پيامبر فرمود من فرستادهء خدايم و خداوند مرا فرستاده است تا بندگان را دعوت كنم كه او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قائل نشوند و بر من قرآن را فرو فرستاده است ، سپس اسلام را براى ايشان ذكر كرد و قرآن تلاوت فرمود ، اياس بن معاذ كه تازه جوانى بود گفت اى مردم به خدا سوگند اين مطلب بهتر از چيزى است كه در پى آن آمدهايد ، ابو الحيسر ناراحت شد مشتى شن برداشت و بر چهرهء اياس پاشاند و گفت اين حرف را رها كن بجان خودم سوگند كه براى كار ديگرى غير از اين كار آمدهايم و اياس سكوت كرد ، پيامبر هم برخاست ايشان هم بمدينه برگشتند .
واقعهء بعاث ستيزى است كه ميان اوس و خزرج در گرفته است ، اندكى پس از اين جريان اياس در گذشت ، محمود بن لبيد مىگويد گروهى به من گفتند كه اياس پس از مراجعت از مكه همواره لا إله الا الله و الله اكبر و الحمد لله مىگفت و ترديد نداشتند كه او مسلمان شده بود زيرا در همان مجلس در نتيجهء مطالبى كه از پيامبر شنيده بود به حقانيت اسلام پى برده بود .
عروة از عايشه نقل مىكند كه مىگفت جنگ بعاث را خداوند متعال براى يارى پيامبر پيش آورد زيرا هنگامى كه پيامبر پس از اين واقعه به مدينه آمد سرشناسان مخالفان اسلام پراكنده شده و يا بقتل رسيده بودند و موجب آمد كه ايشان گروه گروه به اسلام در آيند . اين حديث را بخارى در صحيح خود آورده است .
حديث ابان بن عبد الله بجلى و داستان مفروق بن عمرو
ابن عباس از امير المؤمنين على ( ع ) روايت مىكند كه چون خداوند متعال به پيامبر دستور فرمود كه خود را در پناه قبائل عرب در آورد در حالى كه من و ابو بكر همراه او بوديم بيرون رفتيم تا به اردوگاهى از عرب ها رسيديم ، ابو بكر كه