تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
( 1 ) گاهى كسى از اين اقوام مطلبى هم مىگفت ديگران مىگفتند : خيال مىكنى مردى كه قوم خود را تباه كرده است مىتواند ما را اصلاح كند ، و غالبا با پيامبر بد زبانى مىكردند و اين شرف را خداوند متعال براى انصار ذخيره فرموده بود و ايشان را به اين مسأله گرامى داشت . پس از مرگ ابو طالب كار پيامبر ( ص ) دشوارتر گرديد ، باميد اينكه قبيلهء ثقيف آن حضرت را پناه دهند به طائف رفت و با سه نفر برادر كه در آن هنگام سالار ثقيف بودند و بنام عبد ياليل و حبيب و مسعود فرزندان عمرو ناميده مىشدند ملاقات فرمود و از گرفتارى خود و رفتار قريش با آنها درد دل كرد . يكى از ايشان گفت اگر خداوند ترا برسالت برگزيده باشد من پرده‌هاى كعبه را دزديده باشم ! ديگرى گفت مگر خداوند عاجز است كه كسى ديگر غير از تو را به پيامبرى برگزيند . سومى گفت به خدا قسم از اين پس با تو صحبت نخواهم كرد زيرا اگر پيامبرى خدا باشى بزرگ‌تر از آن هستى كه با تو گفتگو كنم و اگر دروغ مىگويى و بر خدا دروغ مىبندى شايستهء آن نيستى كه با تو صحبت بدارم و هر سه نفر آن حضرت را مسخره نمودند و موضوع را براى قوم خود افشا كردند آنها هم در دو صف سر راه پيامبر نشستند و هنگامى كه پيامبر عبور مىفرمود هر كسى با سنگ بر پاهاى آن حضرت مىكوفت بطورى كه هر دو پاى پيامبر مجروح و خون آلود شد . پيامبر در حالى كه از پاهايش خون مىريخت به كنار ديوارى پناه برد و در سايهء آن نشست و سخت خسته و دردمند بود ، محوطه‌اى كه حضرت وارد شده بود به عقبه و شيبه فرزندان ربيعه تعلق داشت و چون پيامبر آن دو را ديد ناراحت شد زيرا دشمنى و ستيزه‌جويى آن دو را نسبت به خدا و خود مىدانست . و چون آن دو متوجه پيامبر شدند غلام خود را كه موسوم به عداس و مسيحى بود و از اهالى نينوى ، با مقدارى انگور بحضورش فرستادند . چون عداس پيش پيامبر آمد ، حضرت با محبت از او پرسيد از كدام سرزمينى ؟ گفت از نينوى ، پيامبر فرمود از سرزمين بنده صالح خدا يونس بن متى هستى ؟ عداس گفت مگر يونس بن متى را مىشناسى ؟ پيامبر ( ص ) كه هيچكس