( 1 ) را براى ابلاغ رسالت خود كوچك نمىشمرد فرمود آرى من هم پيامبر خدايم و خداوند متعال اخبار يونس را به من وحى فرموده است و چون داستان يونس را آنچنان كه وحى شده بود براى عداس بيان فرمود . او براى پيامبر به خاك افتاد و شروع به بوسيدن پاهاى خون آلود پيامبر نمود .
چون عقبه و شيبه رفتار غلام خود را با پيامبر ديدند آرام گرفتند و چون برگشت به او گفتند چطور شد كه تو براى محمد ( ص ) سجده كردى و پاهاى او را بوسيدى و تاكنون نديدهام كه اين كار را با يكى از ما انجام دهى ؟ عداس گفت اين مردى بسيار نيكوكار است و اخبارى در مورد يكى از پيامبران ما كه نامش يونس است بيان كرد كه كاملا منطبق با واقع است ، آن دو بر او خنديدند و گفتند او مردى حيله گر است مواظب باش ترا از آيين مسيحيت نفريبد و پيامبر به مكه مراجعت فرمود . [ 21 ]
عايشه مىگويد از پيامبر پرسيدم آيا روزى دشوارتر از روز جنگ احد بر شما بوده است ؟ فرمود آنچه كه از قوم تو در روز عقبه ديدم سخت تر بود زيرا در آن روز خواستم خود را در پناه عبد ياليل پسر عبد كلال قرار دهم و او درخواست مرا نپذيرفت و من اندوهگين به راه افتادم و چنان به خود مشغول بودم كه نفهميدم چه وقتى بصحراى قرن الثعالب رسيدم ، در آنجا متوجه شدم ابرى بر من سايه افكنده است ، چون نگاه كردم ديدم كه جبرئيل است او مرا صدا زد و گفت خداوند متعال گفتار قوم تو و رد كردن خواستهات را از طرف ايشان شنيد ، اينك فرشتهاى را كه فرماندهء كوههاست پيش تو فرستاده است تا بهر چه كه ميخواهى دربارهء ايشان فرمان دهى ، آنگاه فرشتهء كوهها مرا صدا زد و بر من سلام داد و گفت پروردگار گفتار ناپسند قوم ترا شنيد و مرا به حضورت فرستاده است تا به آنچه ميخواهى فرمان دهى ، اگر بخواهى دو كوه مكه را بر ايشان فرو مىكوبم ، و پيامبر ( ص ) فرموده است ، نه من اميدوارم كه خداوند از افراد بد آنها فرزندانى بوجود آورد كه او را بپرستند و شرك نياورند . اين حديث را بخارى و مسلم هر دو نقل
هامش
[ ( 21 ) ] - اين مطلب با تفصيل بيشترى در سيره ابن هشام آمده است صفحات 60 - 63 جلد دوّم چاپ مصر .