( 1 ) پرسيد چه ميخواهى ؟ گفتم محمد ( ص ) از سوده خواستگارى مىكند ، گفت همسر گرامى و شايستهاى است ، رفيق تو ، سوده چه مىگويد ؟ گفتم اين موضوع را خيلى دوست ميدارد ، گفت به پيامبر بگو كه براى انجام مراسم بيايد و پيامبر ( ص ) او را به عقد خود در آوردند .
مىگويد برادر سوده كه نامش عبد بود با ناراحتى و خشم خاك بر سر خود ميريخت ، پس از اينكه مسلمان شده بود مىگفت بجان تو قسم آن روزى كه بواسطهء عروسى پيامبر با خواهرم خاك بر سر خود ميريختم احمق و نادان بودم
.
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 114
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١١٤