تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
( 1 ) شوند . اگر لازم است كه وارد خانه شوند ، خود دانى » . مقدمهء لشكر ابرهه مقدار زيادى از دام‌هاى قريش از جمله دويست شتر عبد المطلب را به غارت بردند ، چون اين خبر به عبد المطلب رسيد از مكه بيرون آمد تا به اردوگاه ابرهه رسيد حاجب ابرهه مردى از اشعرىها بود كه عبد المطلب را از سابق مىشناخت چون پيش او آمد پرسيد كه چكار دارى ؟ گفت ميخواهم كه براى من اجازهء ملاقات بگيرى . حاجب پيش ابرهه رفت و گفت اى امير ، سرور قريش كه در مكه از همگان پذيرائى مىكند و حتى براى جانوران وحشى مكه هم خوراك فراهم مىكند براى ديدارت آمده است ، ابرهه گفت هم اكنون به او بار بده ، عبد المطلب مردى تناور و زيبا بود و چون بر ابرهه وارد شد گراميش داشت ، در عين حال نه مايل بود كه او را در كنار تخت خود بنشاند و نه مايل بود كه او روى زمين بنشيند ، اين بود كه از تخت پايين آمد و با عبد المطلب روى زمين نشست و گفت حاجت تو چيست ؟ گفت من آمده‌ام تا دويست شترى را كه مقدمهء لشكر تو از من بغارت برده‌اند باز گيرم . ابرهه گفت اوّل كه ترا ديدم خيلى خوشم آمد ، حال كه صحبت ميدارى نسبت به تو بى رغبت شدم ، عبد المطلب پرسيد چرا ؟ گفت من براى خراب كردن خانه‌اى آمده‌ام كه مايهء شرف و بنيان دين و پناهگاه شما از شر اعراب است ، در اين ميان دويست شتر از تو غارت شده است ، چگونه در اين باره صحبت ميدارى و در مورد خرابى كعبه صحبتى نميدارى ؟ عبد المطلب گفت من با تو در مورد اموال خودم صحبت مىكنم و اين خانه را پروردگارى است كه آن را حفظ مىنمايد و من در مقابل عظمت او چيزى به حساب نمىآيم . اين موضوع موجب ترس ابرهه شد و دستور داد كه شتران او را پس بدهند ، عبد المطلب بازگشت ، ابرهه و سپاهش آن شب را در كمال ناراحتى گذرانيد ، گويى ستارگان چنان به زمين نزديك شده بودند كه با آنها صحبت مىكردند ، و سپاه ابرهه احساس كردند كه عذاب الهى نزديك است ، راهنماى ايشان آنها را ترك كرد و به مكه باز گشت ، افراد قبيله‌هاى خثعم و اشعريون به پا خاستند ، تيرها