( 1 ) روز هفتم تولد او را عقيقه كرد و قريش را ميهمان كرد ، پس از پذيرائى ، پرسيدند نام اين پسر را كه سورش را بما دادى چه گذاشتهاى ؟ گفت محمد ( ص ) ، گفتند چرا از نامهاى معمول خانواده انتخاب نكردى ؟ گفت ميخواهم كه خداوند متعال در آسمان و خلق زمين او را بستايند .
ابن عباس از پدر خود عباس روايت مىكند كه پيامبر در حالى كه ختنه شده بود و خوشحال و خندان متولد گرديد و بدين جهت عبد المطلب سخت شيفتهء او شده بود و به او بديدهء احترام مىنگريست و مىگفت اميدوارم اين فرزند داراى مقام خاصى باشد .
سخن دربارهء اصحاب فيل و قوم تبّع
محمد بن اسحاق مىگويد كه تبع و قوم او روى به حجاز آوردند و در مدينه به صحراى قبا فرود آمدند و آنجا چاهى كندند كه هنوز هم به نام چاه ملك باقى است . در آن زمان يهوديان و دو قبيلهء اوس و خزرج در مدينه زندگى مىكردند ، به جنگ او بيرون شدند . روزها با آنها جنگ مىكردند و شبها براى تبع و سپاه او غذا مىفرستادند . چون چند شب اين كار را نمودند تبع شرمگين شد و براى صلح روى خوش نشان داد .
مردى از اوس به نام احيحه و مردى از يهوديان به نام بنيامين قرظى پيش او رفتند . احيحه گفت : اى ملك ما خويشان توايم ، و بنيامين گفت : هر چه تلاش كنى نمىتوانى اين شهر را بگشايى . گفت : چرا ؟ بنيامين گفت : زيرا اين سرزمين جايگاه پيامبرى است كه خداوند متعال او را از قريش بر خواهد انگيخت . در اين هنگام نمايندهاى از يمن رسيد و خبر آورد كه در يمن آتشى آشكار شده و همه چيز را به آتش مىكشد ، تبع شتابان از مدينه بيرون آمد و همراه خود چند نفر از يهوديان را كه بنيامين هم از ايشان بود برد .
در اين باره شعرى هم نقل شده است كه معنى آن چنين است .
به خود پند مىدهم كه از دژ استوار شده به محمد ( ص ) بگريزم » تبع چنان با شتاب حركت ميكرد كه در دو شبانه روز به دف كه نزديك