( 1 ) پاى بند پول هم نيستم من دنبال افراد شايسته مىگردم ، اگر به من احتياجى دارى برخيز .
عبد الله گفت همين جا باش تا بر گردم ، به خانهء خود رفت و از آن كار منصرف گرديد و با همسر خود آمنه آميزش كرد و آمنه به محمد ( ص ) حامله گرديد .
بعدها كه عبد الله او را ديد گفت هنوز اين جا مىبينمت ، زن گفت منظورت چيست ؟ گفت من همانم كه با تو وعده داشتم ، زن گفت نه تو او نيستى ، و اگر هم همان شخص هستى من آن وقت ميان چشمان تو پرتوى ميديدم كه اكنون آن را نمىبينم .
از عايشه روايت شده است كه گفت مردى يهودى در مكه سكونت داشت 6 و بازرگانى مىكرد ، در شبى كه پيامبر متولد شد در انجمن قريشيان حاضر شد و گفت آيا امشب ميان شما نوزاد پسرى متولد شده است ؟ گفتند نمىدانيم ، گفت عجيب است اگر هم نميدانيد بدانيد كه امشب پيامبر اين امّت متولد گرديده است كه خاتم پيامبران است ، ميان دو شانهء او علامتى است كه بر آن چند تار موى رسته است همچون يال اسب و دو شبانروز هم نمىتواند شير بياشامد زيرا عفريتى از پريان انگشت خود را در دهان او گذاشته و مانع از اين است كه بتواند شير بنوشد .
قريشيان از آن مجلس پراكنده شدند و از گفتار و سخن آن مرد متعجب بودند ، چون به خانههاى خود آمدند و هر كس اين مطلب را به بستگان خود گفت ، گفتند آرى براى عبد الله بن عبد المطلب پسرى متولد شده است كه او را محمّد ناميدهاند ، قريشيان يك ديگر را ملاقات كردند و گفتند آيا حديث و گفتار مرد يهودى را شنيديد ؟ و آيا خبر تولد اين پسر بشما رسيد ؟ همگان به راه افتادند و پيش همان يهودى رفتند و خبر را براى او گفتند ، او گفت بيائيد برويم تا او را ببينم .
قريشيان همراه او بخانهء آمنه آمدند و از او خواستند كه فرزندش را به ايشان نشان دهد ، آمنه فرزند خود را از گهواره برداشت و ايشان پشت كودك را برهنه كردند و خال مذكور را ديدند ، مرد يهودى بيهوش شد و چون به هوش آمد
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٨٩