( 1 ) دلجوئى نزد او برگشت ، همسرش گفت ديگر نيازى ندارم آن وقت بر چهرهات نورى بود كه آرزو داشتم به آن نور برسم اكنون كه با آمنه آميختهاى آن نور از چهرهات رفته است .
ابن اسحق مىگويد برايم حديث كردهاند كه همين زن مىگفت روزى در چهرهء عبد الله نورى ديدم كه سخت درخشنده بود او را بسوى خود فرا خواندم باميد آنكه آن پرتو را صاحب شوم امّا عبد الله نزد آمنه رفت و او به محمد ( ص ) حامله گرديد .
ابن عباس از قول پدرش روايت مىكند كه عبد المطلب مىگفت در يكى از سفرهاى زمستانى خود به يمن در منزل يكى از علماى يهود سكونت كردم ، مردى از اهل زبور به من گفت آيا اجازه ميدهى به بعضى از اندامهاى تو كه ديدن آن حرام نيست نظر كنم ، گفتم آرى ، يكى از سوراخهاى بينى مرا گشود و در آن نگاه كرد و سپس ديگرى را معاينه كرد و گفت گواهى مىدهم كه در يك دست تو پادشاهى و در دست ديگرت پيامبرى است ، و اين مطلب را در بنى زهره هم مىبينم ، اين چگونه است ؟ گفتم من نميدانم ، گفت آيا تو « شاعه » دارى ؟
معناى آن را نفهميدم ، پرسيدم شاعه چيست ؟ گفت منظورم اين است كه همسر دارى ؟ گفتم هنوز نه گفت چون به سرزمين خود رسيدى از بنى زهره همسر اختيار كن .
عبد المطلب به مكه باز گشت و با هاله دختر وهب بن عبد مناف ازدواج كرد و حمزه و صفيه از او متولد شدند ، بعدها كه عبد الله هم با آمنه دختر وهب ازدواج كرد و پيامبر ( ص ) متولد گرديد قريش مىگفتند عبد الله و عبد المطّلب دو خواهر را بزنى گرفتند ( باجناق شدند ) ، اين روايت از طريق راويان ديگر هم از ابن عباس همينگونه نقل شده است .
و هم از ابن عباس روايت شده است كه زنى بسيار زيبا از قبيله خثعم بهنگام موسم حجّ خود را بر مردم عرضه ميداشت ، و همراه او مردى گندمگون هم بود كه دنبال او روان بود ، زن مذكور بسراغ عبد الله آمد و او را سخت پسنديد به عبد الله گفت اين مرد گندمگون كه همراه من است مرا با او كارى نيست ، و من
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٨٨