( 1 ) خدا گفتم بكدام سمت نماز ميخواندى ؟ گفت هر طرف كه مىشد و شبها تا دير وقت عبادت ميكردم و بعد هم مانند جامهاى به زمين مىافتادم و آفتاب كه بر من ميافتاد دوباره برميخاستم ، انيس روزى گفت من در مكه كارى دارم تو دست از من بدار و همين جا باش تا برگردم ، انيس به مكه رفت و دير آمد گفتم چه چيز ترا اين همه معطل كرد ؟ گفت در مكه مردى را ديدم كه ميگويد خداوند او را با دين مخصوصى فرستاده است ، گفتم مردم در اين باره چه مىگويند ؟ گفت ميگويند يا شاعر است يا ساحر و يا كاهن . انيس گفت من گفتار كاهنان را شنيدهام ، و گفتار اين مرد مثل گفتهء كاهنان نيست ، گفتار او را با گفتهها و سرودههاى شعراى بزرگ هم سنجيدم و به خدا قسم هيچكس نمىتواند بگويد كه كلام او شعر است و بهر حال او مردى است كه راست مىگويد و مردم دروغ ميگويند ، گفتم حالا تو به من كارى ندارى كه بروم او را ببينم ، گفت برو ولى از اهل مكه بر حذر باش زيرا بر او خشمگين هستند و همه برايش چهرهء عبوس گرفتهاند ، من به راه افتادم تا به مكه رسيدم مردى از اهالى مكه را ديدم گفتم اين كسى كه ميگوئيد صائبى است كجاست ؟ او اشارهيى كرد ، و اهل درّه با هر چه كه بدستشان ميرسيد از قبيل تكه استخوان يا تازيانه بجان من افتادند بطورى كه از هوش رفتم و وقتى برخاستم مثل مجسمهيى خون آلود و سرخ بودم ، خود را به مسجد رساندم و در زمزم رفتم تا هم آب بياشامم و هم خونهاى بدن خود را بشويم بعد كنار كعبه رفتم و ميان پردههاى آن پناه بردم ، مجموعا سى شبانه روز در مسجد بودم و هيچ خوراكى بجز آب زمزم نداشتم و نخوردم ، من چاق و سرحال شدم بطورى كه شكمم پى گرفته و چربى دار شده بود و با وجود گرسنگى اصلا لاغر هم نشده بودم ، در همان ايام شبى مهتابى و روشن كه اهل مكه همه در خواب بودند فقط دو نفر زن در حالى كه اساف و نائله ( نام دو بت است كه يكى مرد و ديگر زن بوده است ) را ميخواندند مشغول طواف بودند و بين طواف از كنار من گذشتند ، من گفتم چرا نام اين بتها را ميبريد و حال آنكه يكى از آن دو با ديگرى تماس جنسى نا مشروع گرفته است ، و آن دو زن از گفتار خود دست بر نداشتند ، من گفتم آنها مثل چوب هستند و من به آنها كنيه و لقبى نميدهم ، آن
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٥