( 1 ) دو شروع به داد و بيداد كردند و فرار نمودند و مىگفتند اى كاش كسى از مردان ما اين جا مىبود ، در همين حال پيامبر ( ص ) و ابو بكر در حالى كه از كوه پايين مىآمدند با آنها بر خوردند پيامبر از آنها پرسيد چه شده است ، چرا اين قدر ترسان هستيد ؟ گفتند مردى از دين برگشته ميان كعبه و پردههاى آن پنهان شده است ، پيامبر فرمود چيزى هم گفت ؟ گفتند كلمهيى ميگويد كه دهان پر كن است ، پيامبر و ابو بكر هم آمدند و به حجر الاسود دست كشيدند و بعد هم طواف كردند و نماز خواندند چون نماز پيامبر تمام شد نزد او رفتم و نخستين كسى بودم كه بروش اسلامى سلام دادم و پيامبر در پاسخ فرمود
« السلام عليك و رحمة الله »
سپس فرمود از كدام قبيلهاى ؟ گفتم از غفار ، پيامبر دست خود را اوّل دراز كرد ولى بعد دست خود را روى چهرهء خويش نهاد ، با خود گفتم لابد از اينكه از قبيلهء غفار هستم خوشش نيامد ، من دست خود را دراز كردم تا دست پيامبر را بگيرم دوستش ( ابو بكر ) دست مرا كنار زد و بهر حال او به حالات پيامبر از من آشناتر بود ، سپس پيامبر سر خود را بلند كرد و فرمود چند وقت است كه اينجا هستى ؟ گفتم حدود سى شبانه روز است فرمود چه ميخوردى و كسى برايت خوراكى ميآورد ؟ گفتم خوراكى غير از آب زمزم نداشتم و بقدرى هم چاق شدم كه شكم من چربى گرفته است و با وجود نخوردن غذا احساس گرسنگى هم نميكنم ، پيامبر ( ص ) فرمود آب زمزم مبارك و فرخنده است ، اين آب سير كننده و داروى بيماريهاست ، ابو بكر گفت اى رسول خدا اجازه بده امشب براى خوراك و غذا پيش من باشد و هر دو به راه افتادند من هم همراه ان دو رفتم ، ابو بكر در خانهاى را گشود و داخل شديم و براى من كشمش و انجير خشك طائف آورد و اين نخستين غذايى بود كه در مكه خوردم ، بعد از گرسنگى بسيار ، سپس خدمت پيامبر ( ص ) رسيدم فرمودند من به سرزمين پر نخلستانى كه خيال ميكنم يثرب است هجرت خواهم كرد و تو بعنوان مبلغ بسوى قوم خود برو شايد خداوند بوسيلهء تو سودى به آنها برساند و ترا هم پاداش عنايت كند ، من به راه افتادم و پيش برادرم انيس رفتم ، به من گفت چه كردى ؟ گفتم پيامبر را تصديق كردم و مسلمان شدم گفت من هم نمىتوانم از دين تو بگذرم و من هم مسلمان شدم و به اسلام تصديق كردم سپس
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٩٦