( 1 ) پيش مادرمان رفتيم او هم گفت از دين شما نمىگذرم و اسلام آورد آنگاه راه افتاديم تا به قبيلهء خود غفار رسيديم پيش از آنكه پيامبر ( ص ) وارد مدينه شوند نيمى از قبيلهء ما مسلمان شدند و خفاف بن ايما بن رخصة غفارى بر آنها امامت ميكرد ، سرپرست قبيله گفت هنگامى كه پيامبر ( ص ) به مدينه بيايند همه ما اسلام خواهيم آورد ، و چون پيامبر به مدينه آمدند همه قبيله اسلام آوردند و گفتند اى پيامبر خدا ما همانگونه كه برادران قبيله اسلم اسلام آوردند اسلام ميآوريم پيامبر فرمود خداوند قبيلهء غفار را مشمول غفران خود فرمايد و قبيلهء اسلم را سلامتشان بدارد .
اين حديث را مسلم در صحيح خود روايت كرده است ، ابو عبد الله الحافظ با اسناد خود از ابو ذر روايت مىكند كه گفت من چهارمين نفرى بودم كه مسلمان شدم پيش از من سه نفر ديگر مسلمان شده بودند من خدمت پيامبر رسيدم و گفتم سلام بر تو باد اى رسول خدا ، گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد ( ص ) بنده و فرستادهء اوست ، در چهرهء پيامبر ( ص ) خوشنودى و شادى را ديدم .
« باب اسلام حمزة بن عبد المطلب و موعظه و اندرز پيامبر ( ص ) به او كه به آن وسيله خداوند ايمان را در دل او افكند » 59
ابو عبد الله الحافظ از محمد بن اسحق روايت ميكرد كه مردى از قبيلهء اسلم برايش چنين گفته بوده است كه روزى ابو جهل در كنار كوه صفا بر پيامبر ( ص ) اعتراض كرد و به آن حضرت دشنام داد و او را سخت بيازرد و نسبت به دين پيامبر معايبى بر شمرد كه او را ناخوش آمد ، پيامبر موضوع را با حمزه در بين گذاشت ، حمزه بسراغ ابو جهل رفت و بالاى سر او ايستاد و ناگاه كمان خود را بلند كرد و چنان محكم بر سر او كوبيد كه زخمى گران برداشت ، گروهى از قريشيان بنى مخزوم به يارى ابو جهل برخاستند و به حمزه گفتند چه شده است مثل اينكه تو هم آيين محمد ( ص ) را پذيرفتهاى ، حمزه گفت اگر چنين هم باشد چه كسى جرأت دارد و مىتواند كه مرا منع كند ؟ و حال آنكه بر حق بودن او براى من روشن شده است ، گواهى مىدهم كه او فرستادهء خداست و آنچه مىگويد حق است ، من از