تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
( 1 ) بشتاب بسوى خدا و رسول خدا من ترا بسوى خدا دعوت مىكنم ، ابو جهل گفت آيا تو از سرزنش خدايان ما دست بر ميدارى ؟ غير اين است كه تو ميخواهى ما شهادت بدهيم كه رسالت را تبليغ كردى ، من گواهى مىدهم كه رسالت خود را تبليغ كردى به خدا قسم اگر علم داشته باشم كه آنچه تو ميگويى حق است باز هم به تو نخواهم گرويد . پيامبر ( ص ) رفت و ابو جهل رو به من كرد و گفت و الله من ميدانم كه آنچه او مىگويد حق است امّا فرزندان قصّى را چه كنيم ؟ گفتند پرده دارى از ماست گفتيم باشد گفتند رياست انجمن قريش از ما باشد گفتيم باشد ، گفتند پرچم اصلى قريش بايد دست ما باشد گفتيم باشد ، گفتند سقايت از آن ماست گفتيم باشد در عين حال اگر آنها به مردم اطعام كردند ما هم كرديم اكنون كه سواران ممكن است به يكديگر برخورند ( كنايه از اينكه بهر حال تقريبا مساوى هستيم ) آنها ميگويند نبوت و نبى از ماست ، نه ، به خدا قسم اين كار را ديگر نميكنيم .

« باب : ذكر اسلام ابى ذر غفارى و آنچه در داستان اوست از تنزيه برادرش كه شاعر رسول خدا بوده از آنچه درباره‌اش گفته‌اند و اعتراف او به اعجاز قرآن و اينكه ابو ذر يك ماه فقط آب زمزم مىخورد و مىآشاميد تا سر حال شد » : 58

ابو عبد الله حافظ از ابو ذر روايت مىكند كه ميگفت از ميان قبيلهء خود غفار بيرون آمديم چون آنها جنگ در ماه‌هاى حرام را حلال مىدانستند ، من و برادرم انيس و مادرم با هم راه افتاديم و پيش دائى خود رفتيم كه مردى ثروتمند و محترم بود ، دائى ما بما نيكى كرد و گرامى داشتمان ، امّا قوم او بما رشك بردند و به دائى ما گفتند وقتى كه از خانه بيرون ميروى انيس آهنگ بد در سر مىپروراند ، دائى ما آنچه كه گفته بودند بما گفت و شروع به بد رفتارى كرد من گفتم دائى جان با اين كار خود خوبىهاى گذشته‌ات را از بين بردى و از اين پس ما اين جا نمىمانيم ، شتران خود را آماده ساختيم و بار بر آنها گذاشتيم در اين حال دائى ما جامه بر خود پوشيده بود و ميگريست ، ما به راه افتاديم و نزديك مكه فرود آمديم ، انيس شتران را در قمار باخت ناچار نزد كاهنى آمديم و او حق به انيس داد و شتران ما را پس دادند . ابو ذر گفت من سه سال پيش از اينكه با رسول خدا ديدار كنم نماز ميخواندم گفتم براى چه كسى نماز ميخواندى ؟ گفت براى