( 1 ) لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
« آيات 91 و 92 سورهء 15 حجر » ( كسانى كه قرآن را پارههاى سحر و دروغ مىپنداشتند و سوگند به پروردگارت كه در اين باره از همه شان خواهيم پرسيد » با همهء اين كارها مردم در مراسم حج آن سال متوجّه پيامبر ( ص ) شدند و موضوع در سراسر شهرهاى عربستان منتشر گرديد .
ابو عبد الله الحافظ از ابن عباس روايت مىكند كه نضر بن حارث بن كلده كه از شياطين قريش بود و آشكارا با پيامبر ( ص ) دشمنى مىورزيد و او را آزار مىرساند ميان قريش به پا خاست و گفت براى شما گرفتارى و بلايى پيش آمده است كه نظير و مانندى نداشته است ، محمد در حالى كه نوجوانى بود از همه شما راستگفتارتر و امينتر بود و همه از او و رفتارش خشنود بوديد اكنون كه مويهاى شقيقهاش كم و بيش سپيد شده و آيين و دينى براى شما آورده است مىگوئيد ساحر است و حال آنكه به خدا سوگند كه ساحر نيست ما جادوگران و كارهاى شيطانى و غرور ايشان را ديدهايم ، بعد گفتيد كاهن است و حال آنكه ما كاهنان و حال ايشان را مىشناسيم و گفتارهاى مسجع آنها را شنيدهايم و به خدا قسم محمد كاهن نيست ، گفتيد شاعر است شاعر هم نيست ما انواع شعر را شنيدهايم . گفتيد مجنون و جنّ زده و ديوانه است و حال آنكه هيچيك از حالات جنزدگان از قبيل وسوسه و اندوه و نگرانى در او نيست و بهر حال اين كارى بس بزرگ است بفكر خود باشيد و چارهيى براى آن بينديشيد .
ابو عبد الرحمن سلمى و ابو عبد الله الحافظ از جابر بن عبد الله روايت مىكند كه ابو جهل در مجلس بزرگان قريش گفت ، كار محمد ( ص ) همه جا منتشر شده است ، خوب است مردى كه عالم به سحر و كهانت و شعر باشد پيدا كنيد كه با او صحبتى كند و نتيجه را براى ما روشن كند . عقبه گفت من گفتار ساحران و كاهنان و شاعران را شنيدهام و به آن علمها واردم و اگر محمد ( ص ) چنين باشد بر من پوشيده نمىماند و نزد محمد ( ص ) آمد و گفت آيا تو بهترى يا هاشم ؟ آيا تو بهترى يا عبد المطلب ؟ آيا تو بهترى يا عبد الله ؟ محمد ( ص ) جواب او را نداد ، عقبه گفت چرا پروردگارهاى ما را دشنام ميدهى و پدران ما را گمراه ميدانى ، اگر رياست ميخواهى ما همه پرچم فرماندهى را به تو مىسپاريم و براى