( 1 ) ابو طالب آمديم ، ابو طالب گفت اين پسر عموهايت مىپندارند كه تو در انجمن و مسجدشان موجب آزارشان هستى ، از آزار ايشان دست بردار ، پيامبر با چشمان خود به آسمان نگريست و گفت اين خورشيد را مىبينيد گفتند آرى ، گفت اگر شعلهاى از آن بر جان من بزنيد من نمىتوانم دعوت خود را انجام ندهم و شما را به حال خود رها كنم ابو طالب گفت سوگند به خدا هرگز برادرزادهام را تكذيب نميكنم ، برگرديد . اين روايت را بخارى در تاريخ خود از يونس آورده است .
ابو عبد الله از يعقوب بن عقبه روايت مىكند كه چون قريش به ابو طالب گفتار خود را گفتند ، كسى بسراغ پيامبر فرستاد و چون آمد گفت اى برادر زاده خويشان تو پيش من آمدهاند و چنين و چنان مىگويند ، جان من و خودت را حفظ كن و مرا و خودت را در كارى كه ياراى مقاومت نداريم مينداز ، از گفت مطالبى كه دوست نمىدارند خوددارى كن پيامبر ( ص ) تصور كرد كه ابو طالب دربارهء او عقيدهاش فرق كرده و او را يارى نخواهد كرد و به ايشان تسليم خواهد نمود و ديگر نمىتواند با او همكارى كند ، فرمود عمو جان اگر خورشيد را در كف دست راست و ماه را در كف دست چپ من بگذارند من اين كار را رها نخواهم كرد تا خداوند آن را آشكارا نمايد يا من نابود گردم و پيامبر بگريه در آمد و گريست و برخاست ، همين كه راه افتاد و ابو طالب متوجه افسردگى او شد فرياد برداشت كه اى برادر زاده دنبال كار خود باش و هر كارى كه دوست دارى انجام بده سوگند به خدا كه هرگز ترا تسليم نخواهم كرد .
ابن اسحق مىگويد چون قريش نزد ابو طالب آمدند و او تصميم گرفت كه از يارى رسول خدا دست بر ندارد با وجود دشمنى آنها در دفاع از پيامبر اين اشعار را سرود : 52 سوگند به خدا كه تا زير خاك جاى نگيرم ايشان با همه جمعيتى كه دارند به تو دست رسى نخواهند يافت ، پى كار خويش باش كه شكست براى تو نيست و مژده باد ترا و چشمهايى از اين كار روشن خواهد بود ، تو مرا دعوت ميكنى و خود را خيرخواه من ميدانى ، همچنين است و راست ميگوئى و همواره امين بودهاى ، دينى بر من عرضه داشتى كه ميدانم از بهترين اديان جهان است ، اگر
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 282
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٨٢