( 1 ) گروه قريش مىبينيد كه محمد ( ص ) همچنان از قبول پيشنهاد ما سر باز زد آيا نمىبينيد كه بر دين ما عيب ميگيرد و پدران ما را ناسزا ميگويد و عقلهاى ما را سبك مايه ميشمرد و پروردگارهاى ما را دشنام ميدهد ، من با خدا پيمان بستهام كه فردا با سنگى در كمين او بنشينم و چون در نماز سر به سجده گذارد سرش را با سنگ بكوبم پس از آن فرزندان عبد مناف هر كارى كه دلشان ميخواهد بكنند ، فردا صبح ابو جهل سنگى برداشت و منتظر پيامبر نشست پيامبر هم مانند هميشه براى نماز صبح بيرون آمد و چون در آن هنگام قبله مسجد اقصى و شام بود پيامبر ميان ركن حجر و يمانى به نماز مىايستاد و كعبه در برابرش قرار ميگرفت پيامبر به نماز برخاست و قريش هم در انجمنهاى خود نشسته و نگاه ميكردند ، چون پيامبر ( ص ) سر به سجده نهاد ابو جهل سنگ را برداشت و به طرف پيامبر راه افتاد همين كه نزديك رسيد در حالى كه رنگش پريده و بسيار ترسيده بود و دستهايش بىحركت به سنگ چسبيده بود عقب برگشت و سنگ را انداخت ، قريش گرد او جمع شدند و گفتند چه شد ؟ گفت براى انجام آنچه ديشب گفته بودم برخاستم همين كه نزديك او رسيدم شتر نرى كه داراى سر بزرگ و اندام ورزيده و دندانهاى تيزى بود و من چنان شترى نديدهام ظاهر شد و قصد جان من كرد .
محمد بن اسحق ميگويد پيامبر فرموده است كه آن جبرئيل بوده و اگر ابو جهل به من نزديك ميشد او را ميگرفت .
ابو عبد الله الحافظ با اسناد خود از عباس بن عبد المطلب روايت مىكند كه ميگفت روزى در مسجد بودم ابو جهل آمد و گفت اگر محمد ( ص ) را در حال سجده ببينم گردنش را لگد خواهم كرد 53 ، من نزد پيامبر ( ص ) رفتم و موضوع را به او اطلاع دادم پيامبر خشمگين بيرون آمد تا به مسجد بيايد و عجله كرد و به ديوار بر خورد نمود ، گفتم امروز روز شرّى است . من هم جامه پوشيدم و در پى او به مسجد آمدم پيامبر در حالى كه سورهء اقرء را ميخواند چون به آن آيه رسيد كه در شأن ابو جهل و سرزنش اوست
« كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى »
كسى به ابو جهل گفت اين محمد است ! ( كنايه از اينكه كارى را كه ميگفتى انجام بده ) ابو جهل گفت آنچه كه من مىبينم مگر شما نمىبينيد گويى افق آسمان بر من