ابو عبد الله الحافظ با اسناد خود از ابن عباس روايت مىكند كه چون آيهء « خويشاوندان نزديكتر خود را بيم بده » نازل شد ، پيامبر ( ص ) از خانه بيرون آمد و بر كوه صفا بالا رفت و فرياد بركشيد ، گفتند چه كسى فرياد مىكشد ؟ گفتند محمد ( ص ) است ، قريش گرد او جمع شدند ، پيامبر فرمود اگر من به شما خبر بدهم كه لشكر سوارهيى از پى اين كوه بيرون آمدهاند آيا مرا تصديق مىكنيد ؟
گفتند ما هرگز از تو دروغى نشنيدهايم ، پيامبر فرمود من شما را از عذابى سخت و دشوار بيم مىدهم .
ابو لهب گفت مرگ و بدبختى بر تو باد براى اين كار ما را جمع كردهاى ! و برخاست و اين سوره نازل شد كه
« تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ »
تا آخر سوره . اين حديث را مسلم در صحيح خود از ابى كريب و بخارى از ابى اسامه نقل نمودهاند .
ابو عمرو اديب هم با اسناد خود از ابن عباس روايت مىكند كه پيامبر روزى بر روى كوه صفا رفت و بانگ برداشت ، قريش گرد او جمع شدند و گفتند چه كار دارى ! پيامبر فرمود اگر به شما خبر بدهم كه دشمن امروز صبح يا امشب بسراغ شما مىآيد مرا تصديق مىكنيد ؟ گفتند آرى ، پيامبر فرمود من شما را از عذاب شديد مىترسانم ، ابو لهب گفت مرگ و بدبختى بر تو باد آيا براى اين كار ما را جمع كردهاى ، و خداوند اين سوره را نازل فرمود
« تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ
. تا آخره سوره » اين حديث را هم بخارى در صحيح از ابى معاويه و مسلم از ابو بكر بن ابى شيبه آوردهاند .
ابو عبد الله الحافظ از عروة بن زبير نقل مىكند كه صحبت دربارهء رضاع بود و ابو لهب كنيزى بنام ثويبه داشت كه او را آزاد كرده بود و او مدتى پيامبر ( ص ) را در طفوليت كنيزى بنام ثويبه داشت كه او را آزاد كرده بود و او مدتى پيامبر ( ص ) را در طفوليت شير داده بود عروه گفت پس از مرگ ابو لهب كسى از بستگانش او را در خواب ديد و پرسيد چه بر سرت آمد ؟ ابو لهب گفت پس از جدايى از شما