( 1 ) ماه ظاهر شود او خاتم پيامبران است از مكه خروج مىكند و بعد به سرزمينى كه داراى نخلستان و در عين حال شورهزار است مهاجرت مىنمايد ، بر تو باد كه سبقت گيرى و آيين او را بپذيرى .
طلحه مىگويد اين مطلب در دلم نشست و زود به مكه برگشتم پرسيدم خبر تازهاى است ؟ گفتند آرى محمد امين ادعاى پيامبرى كرده و ابو بكر هم به او گرويده است ، من بسراغ ابو بكر رفتم و گفتم تو از اين مرد پيروى ميكنى ؟ گفت آرى تو هم پيش او برو و از او پيروى كن زيرا به راه حق دعوت مىكند ، طلحه آنچه را كه راهب گفته بود به ابو بكر گفت ، و همراه او حضور پيامبر رسيد و خبر راهب را با پيامبر هم در بين گذاشت و رسول خدا خوشحال شد ، چون ابو بكر و طلحه مسلمان شدند نوفل بن خويلد عدويه كه به شير قريش مشهور بود آن دو را گرفت و بيك ريسمان بست و قبيله بنى تيم هم مانع نشدند ، بدين جهت ابو بكر و طلحه را هم بند مىگويند .
ابو نصر عمر بن عبد العزيز بن قتاده با اسناد خود از محمد بن عمر واقدى هم اين روايت را نقل ميكرد كه چند جمله اضافه داشت و آن دعاى پيامبر بود كه ميگفت پروردگارا خودت شر نوفل را كفايت كن .
از عيسى بن طلحه هم روايت شده است كه ميگفت عثمان بن عبيد الله دائى طلحه ، طلحه ، و ابو بكر را با يك ريسمان بسته بود كه آنها نتوانند نماز بگزارند و شايد از دين برگردند ، چون طلحه و ابو بكر غالبا با يك ديگر نماز ميگزاردند .
ابو عبد الله الحافظ و ابو عمرو محمد بن عبد الله اديب از قول عمّار بن ياسر روايت ميكردند كه گفته است من رسول خدا را ديدم در حالى كه فقط پنج برده و دو زن و ابو بكر به او گرويده بودند ، اين حديث را بخارى هم نقل مىكند .
ابو بكر بن فورك با اسناد خود از عبد الله روايت مىكرد ( ظاهرا بايد عبد الله بن مسعود باشد ) كه ميگفت نوجوانى بودم و گوسپندان عقبه بن ابى معيط را در مكه به چرا مىبردم روزى پيامبر و ابو بكر در حالى كه از كفار مكه گريخته بودند بسراغ من آمدند و گفتند آيا شير دارى كه بياشاميم ؟ گفتم من مالك نيستم و نمىتوانم
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 272
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٧٢