( 1 ) به شما شير بدهم گفتند آيا ماده بزى يا ميشى در گله هست كه جفت گيرى نكرده باشد گفتم آرى ، و چنان گوسپندى را پيش آنها بردم ، ابو بكر پاى حيوان را باز كرد و پيامبر دست به پستانهاى خشك حيوان كشيد و دعا كرد ، هماندم پستان حيوان پر شير شد ابو بكر سنگ گودى آورد و حيوان را در آن دوشيدند ، خود پيامبر و ابو بكر و من از آن شير آشاميديم آنگاه به پستان حيوان اشاره فرمود كه خشك شود و خشك شد و ديگر شير نداد ، بعدا من نزد پيامبر آمدم و گفتم مرا از اين كلام شيرين بياموز پيامبر فرمود تو نوجوان آموخته شدهاى هستى و از دهان او هفتاد سوره آموختم و هيچكس در اين مورد با من نزاعى ندارد .
ابو الحسين بن الفضل قطان با اسناد خود از عمرو بن عبسه روايت مىكند كه ميگفت در آغاز اسلام در مكه خدمت پيامبر آمدم و در آن هنگام كسى به او نگرويده بود ، گفتم تو كيستى ؟ گفت من پيامبرم . گفتم منظور چيست ؟ فرمود من فرستادهء خدايم ، گفتم يعنى خدا ترا فرستاده است ؟ فرمود آرى گفتم براى چه كارى ؟ گفت براى اينكه خدا را بپرستيم و بتها را درهم شكنيم و صله رحم را مراعات كنيم ، گفتم چقدر خوب است اينها كه مأمور انجام آن هستى ، چه كسى از تو پيروى كرده است ؟ گفت آزادهاى و بردهاى كه مقصود ابو بكر و بلال بودند ، عمرو مىگفت من چهارمين نفر بودم كه بسراغ اسلام رفتم و گفتم اى رسول خدا آيا از تو پيروى كنم فرمود نه بر گرد و پيش خويشان خود برو هر وقت شنيدى كه من آشكارا دعوت خويش را اظهار كردم از من پيروى كن اين حديث را جماعتى نقل كردهاند و مسلم هم آن را اخراج كرده است .
( ظاهرا حديث عجيبى است زيرا پيامبر ( ص ) چگونه كسى را از ايمان آوردن منع ميفرمايد بعلاوه در روايات قبل ديديم كه خديجه و على ( ع ) و زيد بن حارثه حتى قبل از ابو بكر مسلمان شده بودند . مترجم ) .
ابو عمر بسطامى از سعد بن مسيب روايت مىكند كه ميگفت از سعد بن ابى وقاص شنيدم كه ميگفت هيچ كس مسلمان نشده بود تا روزى كه من اسلام آوردم و من پس از بعثت فقط هفت روز توقف كردم و مسلمان شدم و سومين مسلمان بودم . اين حديث را بخارى در صحيح از ابى اسامه روايت كرده است .
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 273
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٧٣