( 1 )
« حديث مردى از قبيلهء جهن كه در حالت اغما به او الهام شده بود كه بهبود مىيابد و بايد خداى را شكر كند و به پيامبر ( ص ) ايمان بياورد و آئين شرك را ترك گويد . »
ابو الحسين بن بشران عدل در بغداد با اسناد خود از عامر روايت مىكند كه گفت وقتى به سرزمينهاى قبيله جهن رسيديم پير مردى در كنار چادرى نشسته بود من كنارش نشستم او برايم اين داستان را گفت كه در جاهليت مردى از قبيلهء ما بيمار شد و بيهوش گرديد او را در خانه نگهدارى مىكرديم و بعد پنداشتيم كه مرده است دستور داديم گورى برايش بكنند در همان حال كه كنار او بوديم نشست و گفت وقتى كه مرا ديديد كه بيهوش شدم ، فرشتهيى نزد من آمد و به من گفته شد كه تو ، هبل هستى ، مىبينى گورت را دارند مىكنند و به زودى مادرت به عزاى تو گريه خواهد كرد . حالا اگر مرگ را از تو دور كنيم و در گور تو گوسالهات را كه گريخته است بيندازيم ، حاضرى كه سپاس پروردگار را بجاى آورى و نماز بگزارى و آئين مشركان گمراه را رها كنى ؟ گفتم آرى و به هوش آمدم و بهبود يافتم ، حالا ببينيد گوساله ( يا كره شتر ) كجاست ؟ مثل اينكه هم اكنون فرار كرده و رميده است ، بجستجوى او رفتند و او را مرده يافتند و در گودالى كه براى گور كنده بودند چالش كردند ، آن مرد هم زنده ماند تا اسلام را درك كرد .
ابو الحسين با اسناد ديگرى از شعبى نقل مىكند كه اين موضوع را روايت مينموده و گفته است كه من آن مرد جهنى را ديدم كه نماز ميگزارد و به بتها ناسزا مىگفت .
و همو با اسناد ديگرى از شعبى روايت مىكند كه ميگفت مقارن ظهور اسلام مردى از قبيله جهن بيمار شد و خانوادهاش به خيال اينكه مرده است گور او را كندند و بقيه داستان را همچنان نقل ميكرد جز اينكه چند كلمهيى اضافه داشت كه سروش غيبى پس از اين كه گفته بود گوساله يا كره شتر را در گور مىنهيم اضافه كرده بود سنگى گران بر او مىنهيم و او مىپندارد كه كارى انجام نگرفته ولى بايد به پيامبر مبعوث ايمان بياورد .