( 1 ) پيوندند ، اگر امكان داشت كه با دادن جان كسى را حفظ نمود بى شك جان خود را مىبخشيدم كه فداى شما گردد » .
پيامبر فرمود « خدا قيس را بيامرزد و رحمت فرمايد اميدوارم خداوند او را در گروه يكتاپرستان برانگيزاند كه او خود ، امتى بود » .
مجموع اين روايت از حسن بصرى و نيز بطور ديگر از سعد بن ابى وقاص و ابو هريره هم نقل شده است و حديثى كه به چند صورت روايت مىشود هر چند كه در بعضى از اسناد آن ضعفى باشد دليل آنست كه اصلى خواهد داشت و خدا داناتر است .
« حديث مرد ديرنشين كه به اعراب خبر بعثت پيامبر را داد و گفت نام او محمد است و تشويق به پيروى از او نمود . » 42
شيخ ما ، ابو عبد الله حافظ با اسناد خود از خليفه بن عبده روايت مىكند كه گفت از محمد بن عدىّ بن ربيعه پرسيدم ، چرا پدرت در جاهليت نام ترا محمّد گذاشته است ؟ گفت من خود از پدرم همين پرسش ترا پرسيدم ، گفت من با سه نفر ديگر از بنى تميم كه سفيان بن مجاشع و يزيد بن عمرو و اسامه بن مالك بودند و من از همه جوانتر بودم براى ديدار ابن جفنه غسّانى به شام رفتم ، چون به شام رسيديم در كنار استخر آبى كه چند درختى هم داشت فرود آمديم و نزديك آن ديرى بود و مردى ديرنشين ايستاده بود ، با خود گفتيم بهتر است كه در اين آب شستشو كنيم و جامهء پاكيزه بپوشيم و روغن بزنيم آنگاه نزد دوست خود برويم ، مرد ديرنشين ( راهب ) نزد ما آمد و گفت لهجهء شما لهجهء مردم اين سرزمين نيست ، گفتيم آرى ما از قبيله مضريم گفت از كدام رستهء آن ؟ گفتيم از خندف ، گفت به زودى ميان شما پيامبرى برانگيخته خواهد شد بر شما باد كه سوى او بشتابيد و مقيم درگاهش شويد تا رهنمون گرديد چه او خاتم پيامبران است ، گفتيم نام او چيست ؟ گفت محمد ( ص ) .
چون از نزد ابن جفنه برگشتيم و به خانوادهء خود پيوستيم خداوند بهر يك از ما پسرى لطف كرد كه او را محمّد نام گذاشتيم . ظاهرا از اسناد ابو عبد الله حافظ چيزى ساقط شده است .