( 1 ) نه ميزايد و سپس اين ابيات را خواند .
« در آنها كه در روزگاران گذشته رفتهاند براى ما عبرتهاست ، چون مىبينم كه همگان به كام مرگ فرو ميروند و از آن بيرون نميآيند و چون مىبينم كه بزرگها و كوچكهاى قوم من بسوى مرگ روانند ، و كسى از ايشان كه رفته است بر نميگردد ، و باقىماندگان هم در خاك ميروند يقين كردم كه بناچار من هم همانجا ميروم كه ايشان ميروند » .
ميگويد در اين هنگام ابو بكر به زمين نشست و مردى از انصار برخاست كه گويى همچون پارهيى از كوه بود سرى بزرگ و قامتى رسا داشت عمامهء خود را خوب پيچيده بود و دو زلف او آويخته بودند . بزرگمنشى و عزت نفس داشت ، زبان آور و داراى صداى بلند بود ، گفت :
اى برگزيدهء پروردگار واى سرور پيامبران ، من در جاهليت ، از قس موضوع شگفت آورى ديدم كه سخت به او راغب گشتم ، پيامبر فرمود چه ديدى ؟
گفت شترى از من گم شده بود كه در جستجوى او بودم و ميان ريگزارهاى خطرناك كه در آنجا كسى بداد كاروان و سواره نميرسد و فقط جن و ديو در آنها راه دارد ناگاه به ساختمان بزرگ ويرانهيى كه فقط جغد در آن ساكن بود برخوردم و چون شب فرا رسيده بود با ترس به آن پناه بردم نه از مرگ خود در امان بودم و نه بجز شمشير تكيهگاهى داشتم شبى طولانى را گذراندم گويى دامنهء آن هم به شب پيوسته بود ، ستارگان را بدقت مىنگريستم تا از وحشت ظلمتها كاسته شود ، چون دامن شب چيده و سپيده دم نزديك شد سروشى بر من چنين آواز داد :
« اى كسى كه در شب بسيار تاريك خفتهاى ، خداوند پيامبرى را در مكه برانگيخته است كه از فرزندان هاشم و اهل وفا و بزرگوارى است و تاريكىهاى شبهاى تار با او از ميان ميرود » .
من هم پاسخ او را اين چنين دادم « اى سروشى كه در دل تاريكىها بانگ برداشتهاى . خوشا به تو و سلام انديشهء دردناك من بر تو باد ، خدا ترا هدايت كند گفتارت را روشن بگو او بسوى چه چيز دعوت مىكند تا غنيمت دانسته
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٤٣