( 1 ) حضرت نهادم ، پيامبر خود از آن نخورد امّا به ياران خود گفت بخوريد .
با خود گفتم اين نشانهء نخستين ، آنگاه به نخلستان برگشتم و پيامبر ( ص ) هم به شهر مدينه رفتند ، خوراك ديگرى تهيه كردم و دوباره حضور پيامبر آمدم و گفتم متوجه شدم كه شما از غذاى صدقه نميخوريد ، اين هديه است ، پيامبر خود و يارانش از آن خوردند ، با خود گفتم اين نشانهء دوم .
پس از مدتى بار ديگر خدمت پيامبر رسيدم در حالى كه دو برد بزرگ پوشيده بودم ، و پيامبر هم با اصحاب خود جنازهاى را تشييع مىفرمود ، پشت سرش راه افتادم و منظورم اين بود كه مهر نبوت را ببينم ، چون حضرت متوجه شدند پشت بر من نمود و دوش خود را برهنه ساخت چون مهر نبوت را ميان شانههاى او نگريستم و همچنان بود كه برايم توصيف كرده بودند شروع به بوسيدن آن و گريستن نمودم .
پيامبر فرمود سلمان بيا ، برگشتم و مقابل آن حضرت نشستم ، اظهار علاقه فرمود كه داستان مرا بشنود من براى حضرت و يارانش همينگونه كه براى تو ( يعنى ابن عباس ) تعريف كردم داستان خود را از اوّل تا آخر اظهار داشتم ، چون گفتارم تمام شد پيامبر فرمود اى سلمان با اربابت قرار دادى بنويس كه آزاد گردى ، من با او پيمانى نوشتم كه سيصد اصله خرما به عمل آورم و چهل وقيه طلا پرداخت نمايم و آزاد گردم ، اصحاب رسول خدا در مورد نهالهاى خرما هر يك باندازهء توانائى خويش مرا يارى كردند ، بعضى سى نهال برخى بيست نهال و بعضى ديگر ده نهال دادند .
پيامبر فرمود گودالهاى نهالها را حفر كن و چون تمام شد خبر بده تا نهالها را من شخصا بنشانم ، من بهمراهى دوستانم گودالها را كنديم و چون تمام شد خبر دادم ، پيامبر حاضر شدند ما نهالها را مىآورديم و حضرت آنها را مىنشاند و خاك ميريخت ، سوگند بخدائى كه او را بر حق برانگيخته است حتى يك نهال هم خشك نشد ، امّا پرداخت طلا همچنان بر عهدهام باقى بود تا اينكه مردى كه در معادن كار مىكرد قطعه طلائى به اندازه تخم مرغ براى حضرت پيامبر آورد ، پيامبر فرموده بود اين سلمان ايرانى كه براى آزادى خود پيمان نوشته
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٥