( 1 ) سر زمينى هجرت مىكند كه داراى نخلستان و كشتزار است در عين حال كه بخشى از زمينهاى آن شورهزار مىباشد و آن پيامبر نشانههائى دارد كه ظاهر است ، از جمله اينكه ميان شانههاى او مهر نبوت قرار دارد و اگر چيزى به او هديه دهند مىپذيرد و مىخورد و اگر صدقه دهند مىپذيرد امّا خود از آن نميخورد ، اگر بتوانى به آن سرزمين به روى ، برو كه روزگارش نزديك شده است .
چون او در گذشت و بخاكش سپرديم مدتى در شام ماندم تا كاروانى از بنى كلاب آمد ، گفتم مرا با خود به سرزمين عرب ببريد . و گاوها و گوسپندان من از شما باشد . پذيرفتند و مرا با خود آوردند امّا نزديك مكه بر من ستم كردند و مرا بعنوان برده و غلام به يك نفر يهودى از اهالى مكه فروختند ، هنگامى كه درختان خرما را ديدم خوشحال و اميدوار شدم و فكر مىكردم مكه همان جاى هجرت پيامبر است ، ولى چنين نبود . يهودى ديگرى مرا خريد و به مدينه آورد و سوگند به خدا بمحض آنكه مدينه را ديدم شناختم .
من همچنان در بردگى بودم كه خداوند متعال پيامبر را در مكه مبعوث فرمود و صاحب من از اين موضوع چيزى به من نمىگفت تا اينكه پيامبر ( ص ) هجرت فرمود و به قبا آمده بود ، در آن موقع روزى بالاى درخت خرما مشغول كار بودم كه پسر عموى صاحب من آمد و گفت خدا قبيله اوس و خزرج را بكشد كه گرد مردى كه از مكه آمده است جمع شدهاند و عقيده دارند كه او پيامبر است .
به خدا سوگند چون اين سخن را شنيدم چنان التهاب و هيجانى سراپايم را فرو گرفت كه مىترسيدم از بالاى درخت روى آن دو نفر سقوط كنم ، از نخل پايين آمدم و پرسيدم چه گفتى ؟ و اين خبر چيست ؟ صاحب من سيلى محكمى به من زد و گفت ترا با اين كارها چكار است ، بر گرد و به كار خود مشغول باش ، گفتم مهمّ نيست مطلبى شنيدم ميخواستم بدانم كه چيست .
چون شب فرا رسيد مقدارى خوراكى كه داشتم در ظرفى گذاشتم و در قبا بحضور پيامبر رسيدم ، سلام دادم و گفتم به من خبر دادهاند كه تو مرد صالحى هستى و اصحاب تو در اين شهر غريب هستند ، غذايى داشتم كه صدقه بود و در اين شهر هيچكس را از شما مستحقتر نمىشناسم ، و ظرف غذا را برابر آن
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 234
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٤