( 1 ) صداى سرود و دعاى ايشان را شنيدم پرسيدم اين چيست ؟ گفتند مسيحيان در حال عبادتند وارد شدم كه ببينم ، چنان شيفته شدم كه تا غروب آفتاب همانجا نشستم .
پدرم بجستجوى من بر آمده بود ، شب كه برگشتم گفت كجا بودى ، مگر نگفتم به مزرعه بر وى ، گفتم پدر جان به گروهى بر خوردم كه به ايشان نصارى مىگفتند ، نماز و دعاى ايشان مرا شيفته كرد و همانجا نشستم تا ببينم چگونه رفتار مىكنند ، گفت پسركم دين تو و دين پدرانت از دين ايشان بهتر است ، گفتم نه چنين نيست ، ايشان مردمى هستند كه ، خدا را مىپرستند و او را ميخوانند و براى او نماز ميگزارند در حالى كه ما آتشى را مىپرستيم كه خود بر افروختهايم و اگر آن را رها كنيم خاموش مىشود . او نخست مرا بيم داد و ترساند و سپس مرا زندانى نمود و پاى مرا در زنجير كشيدند .
من كسى پنهانى پيش مسيحيان فرستادم و از ايشان پرسيدم اصل اين دين در كجاست ؟ گفتند در شام ، گفتم اگر از آنجا گروهى آمدند مرا هم خبر كنيد ، مدتى گذشت پيام دادند كه كاروانى از شام آمده است ، پيامبر دادم كه هر گاه كارهايشان را انجام دادند و آهنگ بازگشت كردند به من خبر دهيد ، چون آنها آماده شدند من زنجير از پاى گسستم و به آنان پيوستم و به شام رسيدم در آنجا از عالم بزرگ سراغ گرفتم گفتند فلان كشيش است كه در كليسا زندگى مىكند .
پيش او رفتم و گفتم دوست ميدارم كه در كليساى تو باشم و خداى را عبادت كنم ، و از تو كارهاى نيك را بياموزم ، موافقت كرد و من همراه او بودم ، متاسفانه او مرد بدى بود به مسيحيان دستور مىداد كه صدقه پرداخت كنند و آن را براى خود اندوخته مىكرد و به بينوايان و نيازمندان نميرسانيد ، بدين جهت از او بشدّت متنفر بودم چيزى نگذشت كه او مرد .
چون آمدند او را به خاك بسپرند طاقت نياوردم و گفتم كه اين مرد بدى بود ، به شما دستور پرداخت صدقه مىداد در حالى كه آنها را براى خود مىاندوخت و به مصرف نيازمندان نميرسانيد ، گفتند از كجا معلوم است ؟ گفتم من گنجينههاى او را بيرون مىآورم و هفت كوزهء انباشته از سكههاى زرين را بيرون
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٢