( 1 ) از حضور پيامبر برگشتم در حالى كه ناراحت بودم ، در اين هنگام آيهء 82 سورهء 5 بر پيامبر ( ص ) نازل شده بود .
ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ
« اين بدان جهت است كه ميان ايشان كشيشان و راهبانند و ايشان مستكبر نيستند » .
پيامبر فرموده بود سلمان را نزد من آوريد ، فرستادهء پيامبر آمد ، و مرا فرا خواند . من ترسان آمدم و مقابل پيامبر نشستم ، حضرت آيه را خواند و فرمود اى سلمان دوستان تو و پير مردى كه با او بودهاى در واقع مسيحى نبوده و مسلمان بودهاند گفتم سوگند به كسى كه ترا به حق مبعوث كرده است آن پير مرد به من دستور داده بود كه از تو پيروى كنم و به او گفتم اگر چه پيامبر مرا به ترك آيين تو فرمان دهد باز هم آيين او را بپذيرم گفت آرى زيرا حق و آنچه خدا دوست ميدارد در اوامر اوست .
ابو عبد الله حافظ و ابو بكر احمد بن حسن قاضى با اسناد خود از ابن عباس موضوع اسلام آوردن سلمان را چنين روايت مىكنند .
سلمان مىگفت من مردى ايرانى و از اصفهان و دهكدهاى كه جى ناميده ميشد بودم ، پدرم دهقان دهكده بود و مرا از همهء فرزندان خود بيشتر دوست ميداشت ، در عين حال او مرا در خانهاى تقريبا زندانى كرده بود همانطور كه زنان جوان و زيبا را نگهميدارند .
من در آيين مجوس بحدّ اجتهاد رسيده بودم و جزء آتشبانان بودم آتشى كه همواره روشن است و حتى لحظهاى هم نميگذارند خاموش شود ، من از آيينهاى ديگر مردم اطلاعى نداشتم و علوم دينى من محدود بود به همان اطلاعات مربوط به آيين مجوس ، تا اينكه پدرم مشغول ساختمانى شد و مزرعهاى هم داشت كه كارگران او در آن كار ميكردند روزى مرا خواست و گفت مىبينى كه اين ساختمان مرا سخت گرفتار كرده است و نميرسم از مزرعه سركشى كنم ، تو آنجا برو و به ديگران دستور بده چه كارهائى را انجام دهند و زودتر بر گردى كه نگران نشوم .
من به قصد مزرعهء پدر بيرون آمدم از كنار كليساى مسيحيان گذشتم و