( 1 ) پير مرد بر آمدم و از هر كس مىپرسيدم مىگفت جلوتر رفت ، تا اين كه به كاروانى از بنى كلاب برخوردم و از ايشان پرسيدم بمحض اينكه فهميدند غريب هستم مردى از ايشان شترى را خواباند و مرا پشت سر خود سوار كرد و به زمين خود آوردند و مرا بعنوان برده فروختند .
بانوئى از انصار مرا خريد و در نخلستان او كار مىكردم ، در اين هنگام پيامبر ( ص ) از مكه به مدينه آمدند و من مطلع شدم مقدارى از خرماى نخلستان چيدم و در ظرفى گذاشتم و پيش پيامبر آمدم ، گروهى از جمله ابو بكر در حضور او بودند ، من ظرف خرما را حضور پيامبر نهادم فرمود چيست ؟ گفتم صدقهاى است ، به اصحاب خود فرمود بخوريد و خود نخورد .
اندكى نشستم و دوباره به نخلستان برگشتم و خرمائى چيدم و بردم ، همچنان اصحابش پيش او بودند و ابو بكر از همه نزديكتر نشسته بود . چون ظرف خرما را نهادم پيامبر فرمود چيست ؟ گفتم هديهاى است كه بحضورت آوردهام ، نام خدا بر زبان آورد و خود و اصحابش از آن خرما خوردند .
با خود گفتم اين يك نشانه از نشانههائى كه پير مرد داده بود ، سپس رفتم و پشت سر پيامبر ايستادم آن حضرت متوجه شد و جامه را از دوش خود كنار زد و من مهر نبوت را در كتف چپ آن حضرت ديدم ، روبروى او به زمين نشستم و شهادتين گفتم ، پيامبر پرسيد تو كيستى ؟ گفتم بردهاى هستم ، و داستان خود و افرادى را كه همراه ايشان بودم و پير مرد و نصايح و دستورهايى كه داده بود بيان داشتم .
پيامبر پرسيد تو بردهء كيستى ؟ گفتم زنى از انصار و حالا هم در نخلستان او كار مىكنم ، پيامبر به ابو بكر فرمود اين را بجز ابو بكر مرا خريد و آزاد كرد .
مدتى گذشت ، دوباره بحضور پيامبر رسيدم ، سلام كردم و برابرش نشستم و پرسيدم دربارهء دين مسيحيان چه مىگوئى ؟ فرمود نه خيرى در ايشان است و نه خيرى در آيين ايشان ، اين مطلب براى من گران آمد و با خود گفتم آيا شخصى كه من با او بودم و عبادت او را ديدم و دست مرد زمين گير را گرفت و شفايش داد در خودش و در دين او خيرى نيست !
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٠