( 1 ) بين راه كه مىآمديم او همچنان مرا نصيحت مىكرد كه پروردگارى دارى و بايد در پيشگاه او حساب پس بدهى و بهشت و جهنم وجود دارد و همان نصايح را كه به ياران خود مىگفت تكرار مىكرد ، يك دفعه به من گفت كه خداوند به زودى پيامبرى در سرزمين تهامه مبعوث مىفرمايد كه نامش احمد است ، البته چون عرب نبود الفاظ را درست تلفظ نميكرد مثلا تهمه مىگفت بجاى تهامه و تلفظ محمد ( ص ) هم برايش دشوار بود ، و گفت از علائم او اين است كه هديه را مىپذيرد و اگر خوراك باشد مىخورد در حالى كه صدقه را نمىپذيرد و نميخورد و ميان شانهء او مهر نبوت است ، زمان ظهور او نزديك شده است من سخت سالخوردهام و گمان نميكنم تا آن وقت زنده بمانم و او را درك كنم اگر او را ديدى تصديقش كن و از او پيروى نما .
گفتم هر چند مرا به ترك اين آيين كه تو بر آن هستى فرمان دهد ، گفت آرى آرى كه حق با اوست و خشنودى خدا در پيروى از اوست ، چون بخواب رفت چيزى نگذشت كه بيدار شد و با خوف بذكر خدا مشغول شد و گفت اى سلمان حواست كجاست ؟ سايه از آن جا گذشته است و من از ذكر خدا غافل ماندهام گفتم چون سالهاست كه نخوابيدهاى دوست ميداشتم كه استراحت بيشترى كرده باشى ، خداى را سپاس گفت و برخاست .
من هم پى او روان شدم ، چون كنار آن مرد زمين گير رسيد او گفت اى مرد وارد مسجد شدى و از تو تقاضا كردم چيزى به من دهى ندادى . حالا باز تقاضا مىكنم ، پير مرد اطراف را نگريست و چون كسى نبود نزديك زمين گير آمد و دستش را گرفت و گفت بنام خدا برخيز و او برخاست همچون كسى كه از پايش بند را برداشته باشند ، و در كمال سلامت بود .
پير مرد دست خود را از دست مرد زمين گير بيرون كشيد و به راه افتاد و او به هيچكس و به هيچ چيز توجهى نداشت و جائى نمىايستاد ، مرد زمين گير به من گفت اى جوان لطفا جامههاى مرا بردار و به من بپوشان تا بروم و به خانوادهء خود مژده دهم .
من جامه به او پوشاندم او هم بدون توجه به من به راه افتاد ، من در جستجوى
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 229
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٩