( 1 ) احساس مىكنم كه استخوانهايم پوك و مرگم نزديك شده است و مدتهاست كه به زيارت بيت المقدس نرفتهام و ميخواهم آنجا بروم شما نسبت به اين جوان خير خواه باشيد ، ياران او چنان جزع و بىتابى مىكردند كه اندازه نداشت و گفتند تو سالخورده و پير مردى و ميخواهى تنها به روى اولا ما به تو نيازمنديم بعلاوه مىترسيم كه براى تو اتفاقى رخ دهد ، گفت مرا از اين سفر باز مداريد چاره ندارم و بايد بروم فقط خواهشم اين است كه نسبت به اين نوجوان كاملا خير خواه و مهربان باشيد ، من گفتم از تو جدا نمىشوم گفت ، تو كه وضع مرا ميدانى كه روزها روزه مىگيرم و همه شب به پا ايستادهام وانگهى با خود زاد و توشهاى بر نميدارم و تو نمىتوانى همراه من باشى ، گفتم بهر حال از تو جدا نخواهم شد ، گفت خود دانى .
ياران گفتند ما براى هر دو نفر ترس داريم و گريستند ، پيرمرد دوباره ايشان را نصيحت كرد و گفت همچنان كه شما را آموختهام زندگى كنيد اگر من زنده ماندم شايد دوباره برگردم و اگر مردم بدانيد كه خدا زندهء جاويد است ، و بر ايشان بدرود گفت و بيرون رفت .
من هم همراه او به راه افتادم ، به من گفت با خود نانى بردار كه بخورى ، در حالى كه ذكر مىگفت به راه افتاد و به هيچ چيز توجهى نداشت و هيچ جا توقف نمىكرد ، چون شب فرا رسيد گفت نمازت را بخوان و چيزى بخور و بخواب ، و او همچنان شبها در حال نماز بود ، ما به راه خود ادامه داديم تا به مسجد اقصى رسيديم .
كنار درب مسجد مردى زمين گير نشسته بود گفت اى بندهء خدا حال مرا مىبينى ، چيزى به من تصديق كن ، پيرمرد توجهى به او نكرد و داخل مسجد اقصى شد و در جاهاى مختلف نماز گزارد ، بعد به من گفت سالهاست نخوابيدهام ، اگر تو مواظب باشى كه سايه به فلان جا كه رسيد مرا بيدار كنى ميخوابم ، زيرا دلم ميخواهد كه در اين جا بخوابم ، گفتم مواظب خواهم بود ، باز تكرار كرد كه چون سايه به آنجا رسيد اگر خواب بودم بيدارم كنى و خوابيد .
من با خود گفتم چه خوب است كه راحت بخوابد .
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٨