تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
( 1 ) خدايى است و جز آن هر چه هست كفر است . سلمان مىگويد من به او گفتم حالا از تو جدا نخواهم شد گفت تو نمىتوانى با من باشى من از اين غار بيرون نمىآيم مگر روزهاى يكشنبه ، ياران او هم رو به من كرده و گفتند اى پسر تو نمىتوانى با او همراهى كنى ، گفتم من از او جدا نمىشوم ، پير مرد گفتار خود را تكرار كرد و گفت من حالا كه وارد اين غار شوم تا يكشنبه آينده بيرون نمىآيم تو خود دانى ، ديگران به او گفتند اين هنوز بچه است آيا تو بر او نمىترسى ؟ او گفت من كه به او گفتم ، گروهى كه با ايشان آمده بودم هنگام وداع گريستند ، پير مرد گفت حالا مقدارى آب و نان كه تا يكشنبه آينده برايت كافى باشد با خود بردار ، من آن كار را كردم ، اصحاب او متفرق شدند و هر يك به جايگاه خود رفت من هم همراه آن پيرمرد وارد غارى در دل كوه شديم . گفت آنچه همراه دارى كنارى بگذار و كم كم بخور و بياشام و خود به نماز ايستاد من هم پشت سرش به نماز ايستادم ، او به من گفت تو طاقت اين همه عبادت ندارى نمازت را بخوان چيزى بخور و بخواب ، من دستور او را اجرا كردم و نديدم كه او چيزى بخورد يا بخوابد بل كه همواره در حال نماز بود . يكشنبهء بعد فرا رسيد به من گفت مشك آب خود را بردار و راه بيفت من از پى او راه افتادم تا به همان سنگ بزرگ صاف رسيديم ، ياران او از اطراف جمع شده و منتظر او بودند او همچنان براى ايشان صحبت كرد و اندرزشان داد كه از تفرقه بپرهيزيد و بدانيد كه عيسى ( ع ) از بندگان خدا بود كه خدا نعمت‌هاى فراوان بر او ارزانى داشت ، اصحاب او پرسيدند كه اين جوان چگونه بود ؟ گفت بسيار خوب و مرا ستود ، آنها خدا را شكر كردند ، مانند دفعهء قبل آنجا آب و نان باندازهء كافى بود هر كس به ميزان نياز خود برداشت ، من هم برداشتم آنها متفرق شدند و من هم همراه پيرمرد به غار برگشتم . مدتى به اين طريق گذشت و فقط روزهاى يكشنبه اجتماع ما صورت مىگرفت و او همچنان همگان را نصيحت مىكرد . در يكى از يكشنبه‌ها پيرمرد پس از نصيحت گفت من سالخورده شده‌ام