( 1 ) كه تو مىگوئى امّا من ناچارم كه با ايشان نروم زيرا مىترسم پدرم گروهى از سواران خود را به تعقيب من بفرستد و ديدى كه از آمدن من در اين جا چقدر ناراحت شد تا آنجا كه ايشان را از اين سرزمين بيرون راند ، ولى من ميدانم كه حق در دست ايشان است ، گفتم بهر حال خود دانى .
سپس من بديدار برادرم رفتم و موضوع را به او گفتم ، گفت من گرفتارم و پى زندگى خويشم ، روزى كه ميخواستند از آن جا بكوچند تنها پيش آنها رفتم ، گفتند اى سلمان ما ناچار از فرار هستيم ، دين و آيين چنان بود كه ديدى و همان بود كه ما به تو سفارش كرديم و اين قوم آتشپرستند نه خدا را مىشناسند و نه او را به ياد مىآورند ، تو از خدا بترس و كسى ترا نفريبد ، گفتم من از شما جدا نخواهم شد ، گفتند تو نمىتوانى با ما باشى ما روزها روزه مىگيريم و شبها نماز ميگزاريم و برگ درخت مىخوريم و بهر چه كه پيش آيد شكيبا و بردباريم و تو نمىتوانى اين چنين باشى .
گفتم بهر حال من از شما جدا نخواهم شد گفتند ما مطلب را گفتيم حالا خودت بهتر ميدانى ولى اگر ميخواهى بيائى لا اقل كفشى براى خودت تهيه كن و توشهاى بردار ، زيرا تو به آنچه كه ما توانا هستيم طاقت ندارى .
من دوباره بديدار برادر خود رفتم و خواهش خود را بر او عرضه كردم و او نپذيرفت ، من پيش آنها برگشتم و به راه افتاديم ، همگى پياده بوديم و خدا سلامت روزى فرمود و به موصل رسيديم و وارد كليسائى شديم چون وارد كليسا شديم مسيحيان گرد ما جمع شدند و پرسيدند تا به حال كجا بوديد ؟ گفتند در سرزمينى بوديم كه خدا را ياد نمىكردند و آتشپرست بودند و ما را از ديار خود بيرون راندند و بدين جهت پيش شما آمدهايم ، اندكى كه گذشت به من گفتند در اين كوههاى اطراف مردمى متدين هستند كه ما ميخواهيم بديدارشان برويم ، تو در همين كليسا و با اين قوم زندگى كن اينها اهل دين و شرفند و « آنچه خواهد دلت همان بينى » گفتم من از شما جدا نمىشوم .
سلمان مىگويد اهل كليسا هم اصرار كردند كه همانجا بمانم و گفتند عبادات ما آسانتر است و ترا ناتوان و خسته نخواهد كرد ، گفتم نه از ايشان جدا
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٥