( 1 ) زبان خودت بشنوند كه چگونه بوده است .
سلمان گفت من يتيمى از رام هرمز بودم ، پسر دهقان بزرگ رام هرمز نزد معلّمى رفت و آمد داشت ، من همراه او ميرفتم تا در پناه او باشم ، من برادر بزرگترى هم داشتم كه بىنياز بود امّا من پسركى بىنوا و تنگدست بودم ، دهقان زاده هنگامى كه از مجلس درس بيرون مىآمد و نگهبانان او پراكنده مىشدند ، لباس وصله دار مىپوشيد و بالاى كوهى ميرفت . چند بار اين كار را پوشيده انجام داد تا اينكه به او گفتم تو كه جامه وصلهدار مىپوشى و به كوه ميروى چرا مرا با خود نمىبرى ؟ گفت تو هنوز نوجوانى و مىترسم كه راز دار نباشى ، گفتم نترس ، گفت در اين كوه گروهى روى سنگى هموار زندگى مىكنند و همه خداپرست و نيكوكارند و همواره به ياد خدا و آخرتند ، و مىپندارند كه ما آتشپرستان همچون بتپرستانيم و آيين ما دين الهى نيست ، گفتم مرا هم با خود ببر گفت تا از آنها اجازه نگيرم نمىتوانم ، بعلاوه مىترسم كه تو مطلبى فاش كنى و پدرم متوجه شود كه در آن صورت ايشان را خواهد كشت و من نميخواهم به هيچ وجه دستم به خون ايشان آلوده شود .
گفتم از من چيزى درز نخواهد كرد و تو از ايشان اجازه بگير ، او به آنها گفته بود كه پسرك يتيمى همراه من است و دوست ميدارد كه پيش شما بيايد و گفتار شما را بشنود آنها گفته بودند اگر خودت به او اعتماد دارى بياورش ، دهقان زاده گفته بود كه اميدوارم از او بجز آنچه دوست دارم سر نزند ، و به من گفت اجازه گرفتم و مىتوانى با من بيائى ، وقتى ديدى من بكوه رفتم تو هم بيا و لطفا دقت كن كه هيچكس متوجه نشود زيرا همانطور كه گفتم اگر پدرم متوجه شود ايشان را خواهد كشت .
چون ساعت رفتن او بكوه فرا رسيد من هم دنبال او رفتم و از كوه بالا رفتيم به قطعهء بزرگ و صافى از كوه رسيديم و ايشان آنجا بودند خيال مىكنم عدهء ايشان شش يا هفت نفر بود از شدت عبادت گويى روح از بدنشان بيرون رفته بود ، معلوم شد همه روز روزه مىگيرند و شب به پا ايستاده و دعا مىكنند و عبادت مىنمايند ، و از برگ درختان و گياهان غذاى خود را فراهم مىسازند ، دهقان زاده
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٢٣