( 1 ) مىشديم مىگفتيم ابن هيبان بيا براى ما طلب باران كن او مىگفت پيش از اينكه به صحرا برويم بايد صدقهاى بدهيد مىگفتيم چقدر ؟ مىگفت يك كيلو خرما يا دو كيلو جو ، ما هم آن صدقه را مىداديم آنگاه معمولا به كنار مزارع مىآمديم و طلب باران مىكرد و به خدا قسم از جاى خود بر نمىخواست كه ابرهاى بارنده آشكار مىشد و اين كار را مرتب و مكرر انجام داده بود نه يك مرتبه و دو مرتبه و سه مرتبه ، هنگام مرگ او گردش جمع شده بوديم گفت اى يهوديان فكر مىكنيد چه چيز انگيزهء من شد كه سرزمين نان و شراب را رها كنم و به اين سرزمين تنگدستى و گرسنگى بيايم ، گفتند خودت داناترى گفت من منتظر خروج پيامبرى هستم كه روزگار او نزديك است و اين سرزمين جاى هجرت اوست ، اى يهوديان مبادا كسى زودتر از شما مسلمان شود ، هر چند كه او دربارهء دشمنان خود به ريختن خون و اسير گرفتن مأمور است ولى اين مطلب موجب ترس نگردد و مانع ايمان آوردن شما به او نشود ، و در گذشت .
چون شب فتح قريظه پيش آمد اين سه نفر كه از همه جوانتر بودند به يهودىهاى ديگر گفتند اين همان پيامبرى است كه ابن هيّبان مىگفت ، گفتند نه اين او نيست ، آن سه گفتند به خدا سوگند كه اين هموست و از قلعه فرود آمدند و اسلام آوردند و اموال و فرزندان و همسران خود را در قلعه رها نمودند .
ابن اسحق مىگويد اموال ايشان همچنان در قلعه بود پس از اينكه قلعه را مسلمانان گشودند اموال ايشان را پس دادند .
« چگونگى و سبب اسلام سلمان فارسى رضى الله عنه » 39
ابو عبد الله حافظ با اسناد خود از زيد بن صوحان روايت مىكند كه دو نفر از اهل كوفه كه از دوستانش بودهاند پيش او آمده و تقاضا كردهاند به سلمان بگويد تا داستان اسلام آوردن خود را براى آنها بيان كند .
زيد مىگويد همراه آن دو بديدار سلمان كه استاندار مدائن بود رفتيم ، سلمان بر كرسيچهاى نشسته و مشغول شكافتن برگهاى درخت خرما براى حصير بافى بود ، سلام داديم و نشستيم من گفتم اى ابو عبد الله اين دو نفر از دوستان صميمى هستند و حق برادرى دارند ، دوست دارند داستان گرايش تو به اسلام را از