( 1 ) 17 سورهء 47 »
« ذكر خبر مردى يهودى از قبيله بنى عبد الاشهل » :
ابو عبد الله حافظ و ابو بكر قاضى از سلمّه بن سلامه نقل مىكنند كه مىگفت در محلّهء ما شخصى يهودى بود ، روزى در مجلس بنى عبد الاشهل حاضر شد و براى مردم دربارهء برانگيخته شدن پس از مرگ و قيامت و بهشت و دوزخ و حساب و ميزان صحبت مىكرد و پافشارى در مورد زنده شدن پس از مرگ داشت و اين موضوع اندكى پيش از مبعث پيامبر بود ، مردم مىگفتند فلانى مگر ممكن است كه انسانها پس از مرگ دوباره زنده شوند و به جهانى ديگر بروند و پاداش جهنم و بهشت ببينند ؟ گفت آرى و به خدا سوگند دوست ميداشتم كه بهرهء من از آتش جهنم همين قدر باشد كه تنور بزرگى را تافته و روشن كنيد و مرا در آن افكنيد و درب آن را گل بگيريد به شرطى كه فرداى قيامت از آتش رها گردم ، گفتند علامت آن چيست ، ؟ در حالى كه با دست اشاره به مكه مىكرد گفت پيامبرى از اين سرزمين برانگيخته مىشود ، مردم گفتند او را چه وقتى خواهيم ديد ؟ او با گوشهء چشم خود نگاهى به اطراف كرد اتفاقا من روى تشكچهاى لميده بودم و از همهء حاضران كوچكتر بودم گفت ظاهرا اگر اين پسرك نميرد و بزرگ شود او را درك خواهد كرد ، روزگار گذشت و خداوند پيامبر را مبعوث كرد و همه به اسلام و محمد ( ص ) گرويديم و همان يهودى زنده بود از روى حسد و كينه همچنان كفر ورزيد به او مىگفتيم مگر تو همان نيستى كه دربارهء اين پيامبر صحبت ميداشتى ؟ گفت اين او نيست .
در سب اسلام دو پسر سعيه : 38
قتاده مىگويد پير مردى از يهود بنى قريظه به من گفت آيا ميدانى كه چرا اسيد و ثعلبه دو پسر سعيه و اسد بن عبيد و چند نفر ديگر از قبيلهء هذل كه از زمره بنى نضير و بنى قريظه نبودند ايمان آوردند و اسلام را پذيرفتند ؟ گفتم نه ، گفت مردى از يهود شام كه نامش ابن هيّبان بود پيش ما آمد و ماند و به خدا قسم هرگز پيش از مبعث پيامبر مردى نديده بودم كه به آن خوبى نمازهاى پنجگانه را بگزارد ، اتفاقا چند سالى پيش از مبعث به قبيلهء ما آمده بود ، ما هر گاه گرفتار خشك سالى