تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
( 1 ) كه اين نوعى سرزنش و زشتى است كه يتيم عبد الله بر سر سفره حاضر نباشد و خود از جاى برخاست و او را با خود آورد و كنار ديگران نشاند ، چون بحيرا او را ديد بدقت نگاهش كرد تا صفاتى را كه ميدانست در حضرت ببيند ، چون كاروانيان غذا خوردند و پراكنده شدند ، بحيرا به پا خاست و گفت اى پسر ترا به لات و عزّى سوگند مىدهم كه هر چه مىپرسم به من جواب دهى ، بحيرا پيامبر را به نام آن دو بت سوگند داد كه مىشنيد قرشيان به آنها سوگند مىخورند . پيامبر با ناراحتى فرمود نام اين دو بت را مياور ، سوگند به خدا كه هيچ چيز را به اندازهء آن دو دشمن نميدارم ، بحيرا گفت ترا به خدا سوگند مىدهم كه از آن چه مىپرسم مرا خبر دهى . پيامبر فرمود هر چه ميخواهى بپرس ، بحيرا پرسش‌هائى كه در مورد خصوصيات جسمى و كيفيت خواب آن حضرت داشت پرسيد و متوجه شد كه مطابق با آنچه كه ميدانست مىباشد ، سپس به پشت پيامبر نگريست و مهر نبوت را ميان دو شانهء او ديد ، آنگاه به ابو طالب گفت نسبت تو با اين پسر چيست ؟ ابو طالب گفت پسر من است ، راهب گفت اين پسر تو نيست و نبايد پدرش زنده باشد ، ابو طالب گفت برادرزادهء من است ، گفت پدرش در چه حال است ؟ ابو طالب گفت پدرش هنگامى كه او هنوز متولد نشده بود در گذشته است ، راهب گفت راست ميگوئى ، آنگاه گفت برادرزاده‌ات را به شهر خودش برگردان و از يهوديان درباره‌اش بترس زيرا اگر او را بشناسند حتما به او صدمه خواهند زد و اين برادر زاده تو در آينده داراى شأن و منزلت مهمّى خواهد بود . باز هم توصيه كرد كه او را زودتر به مكه برگرداند . ابو طالب كارهاى بازرگانى خود را بسرعت انجام داد و بجانب مكه روان گرديد . مىگويند سه نفر از اهل كتاب به نامهاى زعبير ، ثمام ، و دريس در اين سفر آثار و نشانه‌هاى پيامبر را ديدند و قصد جان او نمودند ، راهب گفت حال كه نشانه‌هاى او را مطابق يافتيد اگر همه با هم جمع شويد به او پيروز نخواهيد شد و خدا را به ياد ايشان آورد و آنها را منصرف ساخت . آنها گفتار بحيرا را تصديق كردند و باز گشتند ، ابو طالب دربارهء اين سفر و مسير خود و قضيهء راهب و قصد اين