( 1 ) خود را بر دوش بيفكن تا از سنگ محفوظ بماند و پيامبر اين كار را كرد ، ناگاه به زمين افتاد و چشمانش به آسمان برگشت و سپس برخاست و گفت لنگ من كو ؟
و آن را محكم و استوار بست . اين هر دو روايت را بخارى و مسلم هم در صحيح خود آوردهاند .
و هم از عباس روايت است كه مىگفت هنگام باز سازى كعبه قريش مردان را دو نفر دو نفر مأمور آوردن سنگ نموده بودند و خانمها گل و گچ حمل ميكردند من و برادرزادهام محمد ( ص ) با هم بوديم و سنگ مىبرديم و لنگهاى خود را باز كرده و زير سنگها روى دوشمان گذاشته بوديم و چون مردم مىآمدند لنگهاى خود را مىبستيم ، همانطور كه پيامبر جلو ميرفت و من از پشت سرش مىآمدم ناگاه به زمين افتاد من دويدم و سنگهاى خود را به زمين ريختم و ديدم پيامبر به آسمان نگاه مىكند ، گفتم چه شد ؟ برخاست و لنگ خود را محكم بست و گفت مرا نهى كردند كه برهنه راه روم و من اين داستان را از مردم پوشيده ميداشتم از ترس اينكه نگويند كه او ديوانه است .
از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت است كه مىفرمود از پيامبر شنيدم كه ميفرمود هرگز در مجالس شبانهء جاهليت كه در آن زن و مرد شركت داشتند حاضر نشدم مگر دو مرتبه كه هر دو بار هم خداوند مرا حفظ فرمود ، شبى به يكى از جوانان مكه كه با هم دنبال گوسپندان بوديم ، گفتم امشب تو از گوسپندان من هم مواظبت كن تا من هم در يكى از مجالس شبانهء مكه كه در آن افسانه مىگويند شركت كنم ، گفت انجام مىدهم ، من وارد مكه شدم به اولين خانه مكه كه رسيدم صداى ساز و آواز شنيدم ، گفتم چه خبر است ، گفتند فلان كس ازدواج كرده است و جشن عروسى است . نشستم كه تماشا كنم چنان فورى خوابم برد كه متوجه هيچ چيز نشدم و با تابش آفتاب بيدار شدم .
پيش دوست خود برگشتم گفت چه كردى گفتم به يك عروسى رفتم و خوابم برد . سپس شبى ديگر هم از دوستم همين تقاضا را كردم و او هم پذيرفت ، آن شب هم چون وارد مكه شدم مثل همان شب از خانهاى صداى موسيقى شنيدم و پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند مراسم زفاف فلانى است . نشستم كه تماشا كنم
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٠٠