( 1 ) باز هم فورى خواب مرا در ربود و با تابش آفتاب بيدار شدم و پيش دوستم برگشتم ، گفت چه كردى ؟ گفتم به عروسى رفتم و خوابم برد ، و به خدا قسم كه ديگر نه به اين كار رغبتى داشتم و نه تكرار كردم تا آنكه خداوند مرا به پيامبرى گرامى داشت .
زيد بن حارثه مىگويد : بتى از مس ساخته بودند كه نامش اساف يا نائله بود مشركان حين طواف بر آن دست مىكشيدند وقتى پيامبر طواف مىكرد من هم با او طواف مىكردم چون از كنار آن بت گذشتم آن را دست كشيدم پيامبر فرمود به اين دست مكش ، زيد مىگويد به طواف خود ادامه دادم و با خود گفتم باز هم به آن دست مىكشم تا ببينم چه مىشود و دوباره دست كشيدم پيامبر فرمود مگر از اين كار نهى نشدى ، زيد مىگويد سوگند بخدائى كه او را گرامى داشت و قرآن را بر او فرستاد كه هيچگاه به بتى دست نكشيد تا اينكه خداوند او را به پيامبرى مبعوث فرمود . در داستان بحيرا هم گفتيم كه پيامبر فرمود كه هيچ چيز را به اندازه لات و عزّى مغضوب نمىدارد .
جابر بن عبد الله مىگويد پيامبر ( ص ) همراه مشركان در معابدشان حاضر مىشد يك مرتبه پيامبر صداى دو فرشته را شنيد كه با يك ديگر صحبت مىداشتند يكى از ايشان به ديگرى مىگفت بيا برويم پشت سر پيامبر بايستيم ، او گفت چگونه مىتوانيم اين كار را انجام دهيم و حال آنكه او بتازگى بتها را دست كشيده است . اوّلى گفت پيامبر از اين پس با مشركان در معابد حاضر نخواهد شد ، منظور اين است كه پيامبر در شركت در معابد با آنها همراه بوده است نه اينكه بتها را استلام كرده باشد و اين داستان پيش از بعثت بوده است .
عايشه مىگويد ، قريش و كسانى كه آيين قرشيان را داشتند شب عرفه در مزدلفه ( مشعر الحرام ) مىماندند و مىگفتند ما تار و پود كعبهايم و بقيهء اعراب و مردم ديگر در عرفات وقوف ميكردند تا اين آيه نازل شد .
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ
« پس باز گرديد از آنجا كه باز گشتند مردم » قسمتى از آيه 199 سوره 2 .
از آن پس قرشيان هم همراه ديگران در عرفات وقوف مىكردند . اين