تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
( 1 ) كرد چون آمادهء حركت شد و مىخواست به راه افتد ، پيامبر پيش او آمد و گفت عمو جان چه كسى عهده‌دار كارهاى من خواهد بود ؟ و ميدانى كه من نه پدر دارم و نه مادر ابو طالب براى او ناراحت شد و گفت سوگند به خدا كه او را با خود مىبرم نه از او جدا ميشوم و نه او از من جدا خواهد شد . و پيامبر ( ص ) را با خود همراه برد . چون اين كاروان در شهر بصرى كه در سرزمين شام است فرود آمد و در آنجا راهبى بنام بحيرا در صومعه‌اى زندگى ميكرد و داناترين مردم بود ، و مىگويند همواره در اين صومعه راهبى ميزيسته كه علوم مختلف را از كتابى كه به ارث ميبرده‌اند مىدانسته است . در سال‌هاى پيش كه كاروان به آنجا ميرسد راهب با ايشان كارى نداشت و صحبت نمىنمود و بسراغ ايشان مىآمد ، امّا اين دفعه از دور كه كاروان را ديده بود متوجه ابرى شده بود كه بر سر پيامبر سايه افكنده است و هم متوجه شاخه‌هاى درختان گرديد كه جمع شد و بر آن حضرت سايه افكند ، اين بود كه از دير خود به زير آمد و غذاى فراوانى تهيه كرد و خطاب به كاروان قريش گفت من براى شما غذايى تهيه كرده‌ام و دلم ميخواهد كه همه از بزرگ و كوچك و بنده و آزاد براى خوردن آن حضور بهمرسانيد . يكى از كاروانيان پرسيد اين دفعه تو وضع ويژه‌اى دارى ما از اين جا بسيار گذشته‌ايم امروز چه خبر است ؟ بحيرا گفت راست مىگوئى ولى بهر حال ميهمان هستيد و خواستم شما را گرامى بدارم و غذايى فراهم آوردم تا همه شما از آن بخوريد ، كاروان همه پيش راهب گرد آمدند بجز پيامبر كه بواسطهء كمى سنّ حضور نيافت و كنار بارها باقى ماند و همچنان زير سايهء درخت نشسته بود . چون بحيرا در ايشان نگريست و پيامبر را كه صفات او را مىدانست نديد پرسيد اى قريشيان آيا كسى از شما هست كه حاضر نشده باشد ؟ گفتند كسى باقى نمانده بجز پسر بچه‌اى كه كنار بارها باقى مانده است ، گفت او را فراخوانيد تا بر سر سفره حاضر شود ، يكى از قريشيان گفت سوگند به لات و عزّى