( 1 )
« آنچه دربارهء مهربانى عبد المطلب به پيامبر آمده است و وصيت او هنگام وفات به ابو طالب » 32
:
از سعيد روايت شده است كه گفت در جاهليت حجّ گزاردم مردى را ديدم كه گرد خانه طواف مىكند و اين شعر را ميخواند :
پروردگارا سوار كار من محمد ( ص ) را به من برگردان ، خدايا او را برگردان و يار و مددكار من قرارش ده » .
گفتم اين كيست ؟ گفتند عبد المطلب بن هشام است فرزندزادهاش را در جستجوى شترى فرستاده است و او را پى هر كارى كه فرستاده است موفق بوده و اين دفعه تأخير كرده است ، در اين هنگام پيامبر در حالى كه شتر را پى خود مىكشيد آمد . عبد المطلب او را در آغوش كشيد و گفت پسركم بسيار بىتاب شده بودم بطورى كه هرگز اين چنين نگران نشده بودم ، به خدا سوگند از اين پس نه ترا پى كارى ميفرستم و نه از من جدا بشو . نظير اين روايت از حيده هم نقل شده است .
محمد بن اسحق بن يسار مىگويد كه پيامبر بيشتر اوقات با عبد المطلب همراه بود ، در سايه كعبه تشكى براى عبد المطلب مىگستردند و هيچيك از فرزندان او باحترام پدر هرگز بر آن نمىنشستند ، پيامبر مىآمد و روى آن تشك مىنشست برخى از عموهايش او را از اين كار منع ميكردند ، عبد المطلب مىگفت پسرم را آزاد بگذاريد او را شأن مخصوصى است .
هنگام مرگ عبد المطلب پيامبر هشت ساله بود يعنى از واقعهء فيل هشت سال گذشته بود . ابن اسحق مىگويد چنين آوردهاند كه عبد المطلب به ابو طالب كه برادر پدر و مادرى عبد الله و نام اصلى او عبد مناف بود چنين وصيت كرد .
اى عبد مناف ترا وصيت مىكنم كه پس از من مواظب يكدانهاى باشى كه پس از پدرش تنها مانده است ، او در گهواره بود كه پدرش از او جدا شد و من براى او همچون مادر هم بودم .
اشعار ديگرى هم سروده است كه مضمون آن چنين است :
من آرزومندم كه احمد سرا پا هدايت و رهنمونى باشد و كسانى كه اهل