( 1 ) است و از ناشايست باز مىدارد و آن را باطل مىنمايد .
عبد المطلب گفت شكوه تو گرامى و پادشاهيت جاودان و شرفت پايدار و بلند مرتبه باد ، آيا ممكن است اين راز را روشنتر بيان كنى هر چند تا اندازهء زيادى آن را روشن ساختى ، سيف گفت سوگند به خدا و خانهء كعبه كه پردهداران دارد و سوگند به نشانههاى الهى كه تو جدّ اويى ، و اين موضوع دروغ نيست .
عبد المطلب به خاك افتاد و سجده نمود ، سيف گفت سر از خاك بردار كه سينهات همواره خنك و شرفت پايدار باد آيا از آنچه گفتم متوجه موضوعى شدى ؟ گفت آرى مرا پسرى بود كه سخت دوستش ميداشتم و دوشيزهء محترمى از دوشيزگان قوم خود را كه آمنه دختر وهب بود به همسرى او برگزيدم ، پسرك محبوبى متولد شد كه نامش را محمد گذاشتيم ، پدر و مادرش مردند و من و عمويش عهدهدار نگهدارى او هستيم .
سيف گفت مطالبى كه به تو گفتم همچنان خواهد بود ، پسر خود را خوب نگهدارى كن و از يهود بر او بترس كه ايشان دشمنان اويند و البته خداوند راهى براى آنها باقى نمىگذارد ، آنچه را كه به تو گفتم از همراهان خود پوشيده بدار ميترسم ميان ايشان تنگنظرانى باشند كه رياست را در خانوادهء تو نتوانند ببينند و براى او دامها بگسترانند و غائلهها به پا دارند ، و ايشان يا فرزندانشان اين كار را خواهند كرد و اگر نه اين است كه ميدانم پيش از بعثت او خواهم مرد سواران و پيادگان خود را به راه مىانداختم و يثرب را پاى تخت خود قرار ميدادم زيرا من از همان كتاب و منبع ميدانم كه كار او در يثرب استوار مىشود و ياوران او از آن شهر خواهند بود و او در آن شهر مدفون خواهد شد ، اگر نه اين است كه از گرفتار شدن و آفت بر او مىترسم اين مطلب را با همه كودكى او اعلام ميكردم و نيزهء او را به دهان و دندانهاى اعراب مىكوفتم ولى اين كار را به تو وا مىگذارم و نسبت به همراهان تو كوتاهى نخواهم كرد . آنگاه همهء افراد گروه قريش را فرا خواند و بهر يك از ايشان ده غلام و ده كنيز و پنج رطل طلا و ده رطل نقره ، و دو جامهء گران بها و صد شتر و يك كيسه چرمى پر از عنبر داد و براى عبد المطلب ده برابر بخشيد و به
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 191
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٩١