تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
( 1 ) مشك آب را بدوش داشت پيدا شد و چون متوجه پيامبر گرديد كه ميان نخلستان نشسته‌اند ، مشك آب را به شاخه‌اى آويخت و در حالى كه مىگفت پدر و مادرم فداى رسول خدا گردند جلو آمد و همين كه ايشان را ديد متوجه قضيه شد و به ام هيثم گفت آيا خوراكى براى پيامبر و دوستانش آورده‌اى ؟ گفت ايشان هم اكنون از را رسيده‌اند ، ابو الهيثم گفت در خانه چه چيز داريم گفت مقدارى جو ، ابو الهيثم گفت زودتر آن را دستاس و خمير كن و بپز ، خودش هم كارد بزرگى برداشت و به راه افتاد ، پيامبر متوجه شد و صدا زد كه مواظب باشى حيوان شير دهى را نكشى ، گفت نه برّه نرى را خواهم كشت ، و پس از اندكى گوسپند را كشت و با شتاب آماده شد و آن را حضور پيامبر آورد و همراهانش از آن غذا خوردند و سير شدند ، مدتها بود كه چنان خوراكى نخورده بودند ، چندى بعد اسيرى از يمن آوردند ، فاطمه ( ع ) دختر پيامبر هم پيش پدر بود ، و در عين حال كه دستهاى خود را به پدر نشان مىداد از زيادى كار شكايت داشت و تقاضا نمود كه آن اسير را به او اختصاص دهند ، پيامبر گفت اين خادم را به ابو الهيثم مىدهم زيرا او و جوانمردى او را روزى كه ميهمانش بودم بهتر شناختم و خادم را به ابو الهيثم بخشيد و فرمود تا او را در نخلستان با محبت به كار بگمارد و دربارهء او خيرانديش باشد ، راوى اين حديث مىگويد خادم مذكور مدتى پيش ابو الهيثم بود ، ابو الهيثم به او گفت تو آزادى و فقط بندهء خداى بزرگ هستى من و همسرم از عهدهء كارهاى نخلستان بر ميآئيم ، او هم روانهء شام شد و در آنجا زندگى مىكرد . اين روايت از ابن عباس بطريق زير نقل شده است كه پيامبر در شدت گرماى بعد از ظهر از خانه بيرون آمد و با ابو بكر برخورد ، در روايتى كه از ابن عباس نقل شده است چنين آمده است كه چون ابو الهيثم برگشت بسيار خوشحال شد و گفت چشم من بديدار پيامبر روشن باد ، و بر درخت خرمائى بالا رفت و خرماى چند شاخه را چيد پيامبر فرمود كافيست ، او گفت نه ، و اضافه كرد كه از خرماهاى رنگ گرفته و رسيده و از شيره‌هاى بيخ شاخه بخوريد ، بعد هم براى آنها آب آورد پيامبر خطاب به همراهان خود فرمود اينها از نعمت‌هاى الهى است كه مسألت ميكرديد .