( 1 ) شد ، خداى را ستايش كردم . پيامبر فرمود اين چهار شتر خفته را ديدى ، گفتم آرى فرمود آنها و بارشان از آن توست ، معلوم شد بار شتران خوراك و پوشاك است كه سالار فدك براى پيامبر فرستاده است ، برخاستم بارهاى شتران را گشودم و پاهاى آنها را بستم . سپس اذان صبح گفتم و پيامبر نماز صبح را گزاردند . بعد من كنار بقيع آمدم و بانگ برداشتم كه هر كس از پيامبر طلب دارد بيايد ، و كالا را مىفروختم و وامها را مىپرداختم يا آنكه از كالا به طلب كاران ميدادم بطورى كه هيچ وامى بر پيامبر باقى نماند .
از پول كالاها دو دينار يا دو دينار و نيم پيش من باقى ماند ، موقعى كه به مسجد برگشتم بيشتر روز گذشته بود و پيامبر را ديدم كه تنها در مسجد نشستهاند ، سلام دادم فرمود چكار كردى ؟ گفتم همهء قرضها را پرداختم و هيچ وامى باقى نماند ، پيامبر پرسيد چيزى از پول باقى مانده است ؟ گفتم دو دينار ، فرمود آن را هم زودتر به مصرف فقرا برسان و خلاصم كن كه تا اين كار انجام نشود به خانه بر نميگردم ، اتفاقا در آن روز كسى را نيافتم و پيامبر آن شب را در مسجد خوابيدند و روز دوّم هم از مسجد بيرون نرفت در آخر آن روز دو سوار آمدند و من بقيهء پول را به مصرف ايشان رساندم چون پيامبر نماز عشا را گزارد از من پرسيد چه كردى ؟
گفتم خداوند شما را راحت كرد ، پيامبر تكبير گفت و خدا را شكر نمود زيرا مىترسيد مرگ او فرا رسد و از بيت المال دو دينار باقى مانده باشد ، پيامبر به طرف خانهاش به راه افتاد و من هم از پى او روان شدم تا به خانهاش رسيد و به همسران خود سلام داد و سپس به حجرهء خود رفت ، و اين مختصرى بود دربارهء آنچه كه پرسيدى .
باب رواياتى كه دربارهء همنشينى پيامبر با فقرا و بينوايان و اهل صفه وارد شده است .
پروردگار عزّ و جلّ مىفرمايد :
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ
« با آنها كه پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان مىخوانند و رضاى او را مىطلبند شكيبا باش » آيهء 28 سورهء 18 و فرموده است :
وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ ، يُرِيدُونَ وَجْهَهُ
« كسانى را