تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
( 1 ) بلال لطفا دربارهء در آمد و هزينهء زندگى پيامبر ( ص ) برايم چيزى بگو ، گفت پيامبر چيزى نداشت و از هنگام بعثت تا گاه مرگ هر گاه برهنه و گرسنه‌اى بسراغ آن حضرت مىآمد به من دستور مىفرمود و من معمولا قرض ميكردم و جامه و خوراك براى آنها تهيه مىكردم ، مردى از مشركان به من گفت كه امكانات مالى خوبى دارد و از كس ديگرى غير از او قرض نكنم من هم اين كار را كردم ، روزى وضو گرفتم و براى اذان برخاستم ، مرد مشرك كه همراه گروهى از بازرگانان بود همين كه مرا ديد با حالت تحقير گفت اى حبشى ، گفتم چه ميگوئى ؟ گفت ميدانى چقدر از يك ماه باقى مانده كه بايد قرض خود را پس بدهى ؟ گفتم نزديك به اتمام است ، گفت فقط چهار شب ديگر باقى مانده است و من ترا در قبال طلب خود باز داشت مىكنم ، اين را هم بدان كه من محض خاطر تو يا باحترام پيامبرت پول نداده‌ام بلكه به اين منظور بود كه تو برده و غلام من بشوى و ترا براى چوپانى گوسپندانم به كار بگيرم ، همان كارى كه قبلا هم به آن مشغول بوده‌اى ، من هم مثل همهء مردم ناراحت شدم ، بهر حال اذان نماز را گفتم و پس از نماز عشاء كه پيامبر به خانهء خود برگشتند ، اجازه خواستم كه حضورش برسم و اجازه فرمود . گفتم اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو باد ، آن مرد مشركى كه گفته بودم كه از او وام گرفته‌ام چنين و چنان گفت ، شما كه چيزى ندارى كه وام مرا بپردازى خود هم كه چيزى ندارم اجازه ميخواهم پيش از اينكه او مرا رسوا سازد به بعضى از قبائلى كه مسلمان شده‌اند مطلب را بگويم و آنجا بروم شايد خداوند متعال به پيامبرش چيزى روزى كند كه وام من پرداخته شود ، من از خدمات پيامبر بيرون آمدم و بخانهء خود رفتم و نيزه و شمشير و خورجين و كفشهاى خودم را بالا سرم گذاشتم و روى بافق نشستم كه پس از سپيده به راه افتم ، خوابم برد و وقتى بيدار شدم معلوم شد تمام شب را خفته‌ام و صبح كاذب دميده است . تصميم گرفتم راه بيفتم كه ديدم كسى به طرف خانه‌ام ميدود و صدا مىزند بلال پيامبر ترا خواسته‌اند ، من به حضور آن حضرت رسيدم ، نزديك خانه چهار شتر ديدم كه بر آنها بار بود ، چون پيش پيامبر رفتم فرمود مژده بده كه حاجت تو بر آورده