( 1 ) بدوشمش ، گفت پدر و مادرم فداى تو باد اگر شيرى در او مىبينى بدوش ، پيامبر ميش را جلو آوردند و نام خدا بر زبان آورد و به پستان حيوان دست كشيد و براى حيوان دعا فرمود ، پستانهاى حيوان پر شير شد . پيامبر ظرف بزرگى خواستند كه همه را سير كند و مرتب شير دوشيد بطورى كه ظرف پر شد ، پيامبر نخست به ام معبد و سپس به همراهان داد بطورى كه همه سير شدند و بعد خود از آن نوشيد و دو مرتبه ظرف را از شير حيوان پر كرد و براى ام معبد گذاشتند تا بفروشد ، و به راه افتادند و رفتند .
پس از اندكى كه شوهر ام معبد در حالى كه چند بز لاغر را كه حتى استخوانهاى آنها هم پوك شده بود همراه خود مىآورد آمد ، و چون چشم او به شير افتاد تعجب كرد پرسيد ام معبد اين شيرها از كجا ؟ پستانهاى ميش كه خشك بود و حيوان ديگرى هم كه اين جا نبود ؟ گفت و الله ، مردى بسيار فرخنده بر ما گذشت كه وجودش سرا پا بركت بود ، ابو معبد گفت او را توصيف كن و او چنين گفت :
« مردى ديدم با ظاهرى سخت آراسته ، چهرهيى درخشان و اخلاقى بسيار پسنديده نه بيمارى داشت و نه اندامش بى تناسب بود ، چهرهاش سخت گيرا و زيبا بود ، چشمانى سياه همراه با مژههاى بلند داشت ، صدايش رسا ، گردنش افراخته و ريشش انبوه و نسبتا بلند و ابروانش پيوسته بود ، هر گاه سكوت مىكرد و قارى خاص داشت و چون لب به سخن مىگشود بزرگ منشى و علو مرتبهاش آشكار مىگرديد از دور سخت با مهابت و شكوهمند مىنمود و از نزديك خوش محضر و شيرين گفتار ، كلامش مختصر و پسنديده بود نه كم و نه بيش ، گويى سخن او چون رشتههاى گهر بود كه پراكنده شود ، متوسط القامه بود نه بلند بود و نه كوتاه به چشم مىآمد شاخهاى بود كه اگر ميان دو شاخه ديگر قرار ميگرفت از هر سه برازندهتر مىنمود ، دوستانى داشت كه سخت شيفتهاش بودند . چون او سخن مىگفت آنها سكوت مىكردند و گوش فرا ميدادند و چون فرمان ميداد به اجراى آن مبادرت مىكردند ، فرمانش روان بود و بجان آن را ميخريدند ، نه اخمو بود و نه ستمگر درود خدا بر او باد » ابو معبد گفت سوگند به خدا كه او همان پيامبر قريش است و همان كسى
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٢