تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
( 1 ) رفتم ، تا چشم عبد المطلب به من افتاد پرسيد خوشبختى است يا بدبختى ؟ گفتم بدبختى بزرگ ، مقصودم را فهميد و گفت شايد پسرت گم شده است ؟ گفتم آرى و خيال ميكنم بعضى از قريشيان او را ربوده باشند و مىترسم كه او را كشته باشند ، عبد المطلب سخت خشمگين شد و شمشير خود را از نيام بيرون آورد و هنگامى كه او خشمگين ميشد هيچكس را ياراى پايدارى با او نبود ، او بانگ برداشت « يا يسيل » و اين شعارى بود كه براى طلب يارى داده ميشد ، همهء قريشيان حاضر شدند و پرسيدند موضوع چيست ؟ عبد المطلب گفت فرزندم محمد گم شده است ، قريش گفتند سوار شو تا ما هم سوار شويم ، اگر با اسب بتازى خواهيم تاخت و اگر در دريا فرو شوى با تو فرو مىشويم . ميگويد عبد المطلب و قريشيان سوار شدند و از بالا تا پايين مكه را گشتند و چون فرزند خود را نيافت مردم را رها كرد جامه‌اى بپوشيد و ردائى بر دوش افكند و متوجه كعبه شد ، هفت مرتبه طواف كرد و مىگفت « پروردگارا اگر محمد پيدا نشود تمام قوم من از هم پاشيده مىشوند » 13 از دل آسمان نوايى شنيديم كه مىگفت اى مردم آرام باشيد و زارى نكنيد همانا محمد ( ص ) را پروردگارى است كه هرگز او را خوار و گم نمىكند . عبد المطلب گفت اى سروش غيبى چه كسى ما را به او رهنمونى مىكند ؟ سروش گفت محمد ( ص ) در صحراى تهامه زير درخت‌هاى دست راست نشسته است . عبد المطلب متوجه شد بين راه ورقه بن نوفل هم همراه او گرديد و دو نفرى روان شدند و پيامبر را ديدند كه مشغول بازى كردن با شاخ و برگ آن درخت است ، عبد المطلب پرسيد پسر جان تو كيستى ؟ گفت محمد بن عبد الله بن عبد المطلب ، گفت فدايت شوم من هم عبد المطلبم ، و او را در آغوش گرفت و دهانش را بوسيد و بسينهء خود فشردش و از شوق گريست ، و او را جلو زين خود نشاند و به شهر آمد ، و قريشيان و ديگر مردم آسوده خاطر شدند ، عبد المطلب بيست گوساله و گوسپند و گاو قربان كرد و همهء اهل مكه را اطعام نمود . حليمه مىگويد كه عبد المطلب پاداش خوبى به من داد و مرا روانه ساخت خدا را شكر كه به چنان خير و بركتى رسيدم كه بيرون از اندازه است ، من تمام داستان‌هاى محمد ( ص ) را به عبد المطلب گفتم ، گفت اى حليمه اين