تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
( 1 ) مىكرديم سينه‌اش را از زير گلو تا ناف دريد و ديگر نفهميدم چه كرد زود باشيد خيال نميكنم ديگر او را زنده ببيند . من و پدرش با عجله دويديم و او را ديديم كه فراز كوه نشسته با چشم به آسمان مات شده است و تبسم بر لب دارد ، خود را روى او انداختم ميان چشمانش را بوسيدم و گفتم مادر فدايت شوم چه پيش آمده بود ؟ گفت خير و نيكى ، حالا كه من با برادرانم ايستاده بودم سه نفر پيش من آمدند ، يكى از ايشان ابريقى از نقره داشت و ديگرى طشتى از زمرد سبز كه پر از برف بود ، مرا با خود به بالاى كوه آوردند و با مهربانى و آهسته دراز كردند ، و از زير گلو تا زير شكم مرا شكافتند ، من به كسى كه مىشكافت نگاه ميكردم و احساس هيچ دردى نداشتم او دستش را وارد سينه‌ام كرد و احشاء و امعاء مرا بيرون آورد و با برف شست و در جاى خود قرار داد . بعد ديگرى آمد و به او گفت تو وظيفهء خودت را انجام دادى كنار برو ، و خودش دست در شكاف سينه‌ام كرد و قلبم را بيرون آورد آن را شكافت و نقطهء سياهى را كه پر از خون بود از آن جدا كرد و دور انداخت و گفت اى حبيب خدا اين سهم شيطان بود و قلبم را با چيزى پر ساخت و با مهرى از نور آن را ممهور ساخت و سر جايش گذارد ، من هنوز سردى و گوارائى آن مهر را در رگ و پوست و مفاصل خود احساس مىكنم . سومى جلو آمد و به آن دو نفر گفت شما وظيفهء خود را انجام داديد كنار برويد و با دست خود به محلى كه شكافته بودند كشيد و آنگاه گفت او را با ده نفر از امتش وزن كنيد من سنگين تر بودم ، گفت رهايش كنيد كه اگر او را در يك كفهء و همهء امتش را در كفهء ديگر بگذاريد باز هم سنگين‌تر خواهد بود . سپس دستم را گرفت و با مهربانى نشاند و هر سه نفر ميان چشم و سرم را بوسيدند و گفتند اى حبيب خدا از اين پس هرگز نخواهى ترسيد و اگر بدانى چه چيزى براى تو در نظر گرفته شده است ، چشمانت روشن خواهد شد و مرا همين جا رها كردند و بپرواز در آمدند و وارد آسمان شدند و من به آنها نگاه مىكردم ، اگر ميخواهى نقطه‌اى را كه وارد آسمان شدند به تو نشان دهم .