تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
( 1 ) شديدى شنيدم و متوجه شدم فرزندم نيست ، فرياد كشيدم كه اى مردم اين پسر بچه چه شد ؟ گفتند كدام پسر ، گفتم محمد بن عبد الله بن عبد المطلب كه خداوند وسيلهء او چهره‌ام را درخشان كرد و گرفتارىهايم را بر طرف ساخت و گرسنگى مرا از ميان برد من او را پروراندم تا به آرزوهاى خود برسم و اكنون خواستم از عهدهء امانت خود بيرون آيم و به خانواده‌اش بسپرم ، پيش از آنكه پياده شود و به زمين برسد ربودندش و سوگند به لات و عزى كه اگر پيدايش نكنم خود را از بالاى كوه به زمين خواهم انداخت تا پاره پاره شوم . مردم گفتند ما محمد را همراه تو نديديم ، گفتم هم اكنون اينجا و ميان شما بود ، گفتند كه چيزى نديديم ، چون از ايشان نا اميد شدم دست بر سر نهاده و شيون كنان فرياد كشيدم كه اى واى فرزندم ، اى واى محمدم ، اطرافيان از شدت گريهء من مىگريستند و مردم از سوز دل با من هم صدا شده بودند . پير مردى سالخورده كه به عصاى خود تكيه داده بود گفت چرا اين همه شيون و گريه ميكنى ؟ گفتم پسرم گم شده است ، گفت ترا به كسى راهنمائى مىكنم كه مىداند فرزندت كجاست و اگر بخواهد او را به تو باز ميگرداند ، گفتم او كيست ؟ گفت بت بزرگ ، گفتم مادر به عزاى تو بنشيند گويا نميدانى در شب تولد محمد به بتان بزرگ چه گذشته است ، پير مرد گفت تو هذيان ميگوئى و نمىدانى كه چه ميخواهى ، من پيش بت ميروم و از او تقاضا ميكنم تا فرزندت را بر گرداند . حليمه مىگويد او وارد كعبه شد و هفت مرتبه گرد هبل گرديد و سر او را بوسيد و با صداى بلند گفت اى سرور من كه هميشه بر قريش نعمت بخشيده‌اى ، پسر اين زن كه از قبيلهء سعد است گم شده است ، ناگاه هبل و همه بت‌هاى كعبه برو در افتادند و آوايى شنيده شد كه مىگفت اى پير مرد دست از سر ما بردار نابودى همهء ما بدست محمد است ، پير مرد در حالى كه عصايش از دستش افتاده بود و دندانها و زانوانش مىلرزيد و مىگريست ، مىگفت اى حليمه گريه مكن و غم مخور ، پسرت را پروردگارى است كه او را رها نخواهد كرد از روى فرصت و