تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
( 1 ) من او را با خود به خيمه آوردم گروهى از بنى سعد گفتند او را پيش كاهنى ببر تا معالجه‌اش كند ، محمد ( ص ) گفت اين حرفهايى كه ميزنيد درست نيست ، خدا را شكر من در كمال سلامتم دل و روحم سالم است . حليمه مىگويد در عين حال مردم مىگفتند ممكن است جن زده شده باشد و سر انجام مرا وا داشتند تا او را به پيش كاهن ببرم ، چون شروع به گفتن داستان نمودم ، كاهن گفت بگذاريد از خودش بشنوم كه او به حال خود واردتر است ، و خطاب به او گفت پسر جان قصه را بگو و محمد ( ص ) از اول تا آخر موضوع را بيان كرد ، كاهن بر پا جست و نخست محمد را بر سينه چسبانيد و سپس بانگ برداشت كه اى اعراب واى بر شما از شرى كه نزديك شده است ، اين پسر بچه را بكشيد و مرا هم با او بكشيد ، اگر او را رها كنيد و به مردى و بزرگى برسد همهء پندارها و عقايد دينى شما را مسخره خواهد كرد و شما را به دين و پروردگارى دعوت خواهد كرد كه آن را نمىشناسيد . حليمه مىگويد ، چون اين حرف كاهن را شنيدم فرزندم را از آغوشش بيرون كشيدم و گفتم تو از اين كودك بيمارترى و اگر ميدانستم اين چنينى هرگز پيش تو نمىآمدم ، حالا هم كسى را پيدا كن تا ترا بكشد ، ما محمد را نمىكشيم ، فرزندم را برداشتم و به منزل خود برگشتم خدا ميداند كه هميشه از او بوى مشك تازه مىشنيدم و هر روز دو مرد سپيدپوش بر او ظاهر ميشدند و ميان جامه‌هاى او پنهان مىگرديدند و ديگر بيرون هم نمىآمدند . مردم مىگفتند زودتر اين پسر را به عبد المطلب تسليم كن و امانت را از گردن خود بيرون آر و من تصميم گرفتم كه او را به مكه برگردانم . سروشى مىگفت اى زمين مكه خوشا به حال تو كه امروز پرتو دين و ارج و كمال بسوى تو مىآيد و از اين پس هرگز خوار نخواهى شد و اندوهى به تو نخواهد رسيد . بهر حال ماده الاغى را آماده كردم و سوار شدم و محمد را در كمال مواظبت و دقت در آغوش گرفتم ، چون به دروازهء مكه رسيدم گروهى از مردم آنجا جمع بودند ، نخست محمد ( ص ) را به زمين گذاشتم و خواستم پياده شوم كه بانگ