( 1 ) ساخت ، هنگام زايمان هم او بر خلاف ديگران در حالى كه بدستهاى خود تكيه زده بود و سر بسوى آسمان افراشته بود متولد شد ، حالا هم او را همين جا بگذاريد .
محمد بن زكرياى غلابى هم با اسناد خود اين روايت را با اضافاتى از ابن عباس نقل نموده است ، من هم آن را شنيدهام و هر چند محمد بن زكريا متهم به جعل حديث است و قناعت به روايات مشهور بهتر است در عين حال چون روايت او هم ميان سيره نويسان مشهور است آن را هم مىآوريم .
محمد بن زكرياى غلابى از ابن عباس نقل مىكند كه حليمه مادر رضاعى پيامبر ( ص ) مىگفت محمد ( ص ) را هنگامى كه از شير گرفتم صحبت ميكرد و گفتههايش عجيب و غريب بود مىگفت :
اللّه اكبر كبيرا و الحمد لله كثيرا و سبحان الله بكرة و اصيلا
( خداى بزرگ بزرگ است ، و سپاس فراوان خداى را و پروردگار همواره چه بامداد و چه شامگاه ستوده است ) .
چون به راه افتاد و از خيمه بيرون آمد به بچههاى ديگر نگاه مىكرد اما از بازى كردن خوددارى مىنمود ، روزى گفت مادر جان چرا روزها برادران خود را نمىبينيم ؟ گفتم فدايت شوم آنها گوسپندهايمان را بچرا مىبرند و گاه شبها هم بصحرا ميروند ، چشمانش با شك نشست و گريست و گفت مادرجان من با اين تنهائى چكنم ؟ من را هم با آنها روانه كن ، گفتم مگر دوست دارى كه همراه آنها به روى ، گفت آرى ، فردا چشمانش را سرمه كشيدم و بدنش را روغن زدم و پيراهنى بلند بر تنش كردم مهرهاى يمنى براى چشم زخم بگردنش آويختم ، چوبدستى برداشت و همراه ايشان بيرون رفت ، خوش و خندان ميرفت و مىآمد ، روزى كه آنها براى چرا به اطراف خيمهها رفته بودند نزديك ظهر پسرم ضمره در حالى كه مىدويد و عرق از پيشانى او ميريخت و با صداى بلند گريه ميكرد خود را به خيمه رساند و داد ميزد كه بابا ، مادر زود خودتان را به برادرم محمد برسانيد و خيال نميكنم او را زنده ببينيد .
گفتيم قصه چيست ؟ گفت همانطور كه ما مشغول تمرين تير اندازى و بازى بوديم مردى آمد و او را از ميان ما ربود و به بالاى كوه برد و ما از دور نگاه
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 104
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٠٤